قلم شما

آثاری زیبا از بانوی هنرمند لیلا مطلبی

به مژگان سیه چشمان تو دوست به سایه ای ز عشق ، دل خیمه ای داشت   به پرده ای ، ز اسرار درونت دلم محرم نشد ، حرف تو را کاشت   شد آن دست ز عشق هزار دستان ز وصل دل به قطعی،تیشه ای داشت   به شور دل ، ز آن عشق بازیها ز تنهایی به رویا دست برداشت   چو پروانه،ز بال،سوخته شد دل که شمع روشنیش،از گل برداشت   دل را،چو عشق دید،با اینهمه مهر عقب گردی بکردو دست برداشت   بگفت عشق،گر که لیلایی به مجنون به مهرت،بیش مجنون بایدی داشت   نوای عشق،مسرت...
قلم شما

آثاری خواندنی از بانوی هنرمند الهام شیرازی

‍ ‍ ‍ حرف از سینه ی من میل رهایی دارد صحبت از راز دلم خوف و رجایی دارد   به سلامی و علیکی دلم افتاد به دام سرخوش آن دوست که در دام تو جایی دارد   من که از زخم زبانت جگرم سوخت ولی مگر از ساقه ی گل، خار جدایی دارد؟   دکترم غافل از احوال دلم نسخه نوشت دو سه قرص و دو سه شربت ،چه شفایی دارد؟   من که آگاه ترم،از همه بر حال خودم هر چه درد است فقط با تو دوایی دارد   گفته بودی که خریدار ندارد دل من عشق در...
قلم شما

اثری دلنشین از بانوی هنرمند آرزو رمضانی

به جهانم عجیب خوشبینم گاهی لبخند می زنم با عشق گاهی خوابای خوب می بینم وقتی برگ از درخت می افته من هنوزم به گریه می افتم اگه این زندگی اجازه می داد همه ی قصه هامو می گفتم! من به آینده مطمئن هستم آخرِ داستانِ ما خوبه می رسونم تو رو به آرامش بی خیال دلم که آشوبه! روی پاهام هنوز ایستادم خنده هام از نفس نیفتاده کی مثل من با بغض سر کرده؟ کی مثل من با عشق دل داده؟ زنده بودن رو دوست باید داشت زندگی فرصت رهایی ماست از گذشته تا زوده دست بکش آرزومون رسیدن...
قلم شما

آثاری از بانوی هنرمند فاطمه مهری_انتشارات حوزه مشق

  شهادت می دهد بی قراری را نیمکت خالی قرارهای خیالی ام 🌹 هنوزم تو غمی بر استخوانم همانقد مرهمی بر زخم جانم شدند قاتل قلبم آن دوچشمم الهی کس نبیند این چنین غم شکایت پیش هر قاضی که بردم به حکم کور چشمی، چوب خوردم دردا که امید درمانت نیست 🌹 تورامانند جانم دوست دارم تورا چون سوی چشمم دوست دارم تورا مانند آن حرف نگفته درون بغض وآهم دوست دارم تورا مانند آن ابر بهاری که بغضش ماند ودر آخر نبارید تورا چون سایه سار بید مجنون همان وقتی که مجنون را نفهمید تورامن می پرستم،دوست دارم،دوست دارم...
قلم شما

نوشته ای دلنشین از بانو مهری علی عسگری(بانو)

باز آی و دل تنگ مرا مونس جان باش این آتش بر جا شده را، روح و روان باش هر چند هزاران گله از فاصله دارم بر سفره ی دل جرعه ی آب و غم نان باش ما هر چه کشیدیم ز رخسار عیان است بر یوسف افتاده به چاهت نگران باش از نیل بگیر صندوق غلتان و رها را چون مام نبی، از پی معشوق دوان باش از باده ی مستان دو سه جامی اگرت هست بر ساغر ما ریز و زلیخای جهان باش.   مهری علی عسگری(بانو)   ❤️ روابط عمومی انتشارات بین المللی حوزه مشق https://hozeyemashgh.ir
قلم شما

اثری دلنشین از بانو زهرا محمدی

ای چشم سیاهت چون آهوی تماشایی ای ناز نگاهت شد سرمنشا زیبایی   تو برگ گلم هستی، من شبنمی از اشکم با صورت ماهت چون خورشید اهورایی     با خواب وخیال تو، در خلسه ی خاموشی رویا زده ام هر شب تا صبح که می آیی   در ساحلی از دریا با موج سکوت شب من باشم واین عشق و اشعار شکوفایی   تا کشف کنم جان را، اسرار درونم را ای لولو و ای مرجان در باطن دریایی   آرامش محضی تو در خلوت تنهایی در مانده ام ای یارا ، ای نفس مسیحایی   دنیا و جهانم...
قلم شما

نوشته ای دلنشین از بانوی هنرمند مهاجر

[ ] نیستی جز من خدایا نیستم جز تو کسی پس چرا ترس از جهنم پس چرا دلواپسی تازه فهمیدم تو هستی ذره های هستِ من ظلم اگر شد بر خودم شد از ضمیرِ پستِ من کاعناتی،ممکناتی،ابتدا و انتها آب و خاک و باد و آتش در تو میدارد بقا تو نه بالایی نه پایینی جهان درجسم توست کهکشانها ذره ذره پاره ای از اسم توست تو تولد تو مولد تو منی من ذره ات گلّه ای از عنصرانی و منم چون برّه ات از تو توصیفات دیدم در تمام زندگی کور و کر گشتم، به دست من، عصای بندگی...
قلم شما

چند اثر زیبا از بانوی هنرمند فرزانه جعفری

یک شبی ناخوانده مهمانم شدی نه که مهمان، صاحب جانم شدی در کنار ماه‌ گفتی با من از عشقی نهان آسمان خندید یارا، ماه تابانم شدی فرزانه جعفری         اولین برگ پاییزی که رنگ باخت، زرد شد، سرخ شدو نارنجی اولین باران پاییزی که از ابرهای گرفته، حوالی برگ ریزان، باریدن گرفت قفل دلم را باز کن با کلامی زیبا ... با من قدم بزن در کوچه‌های نمناک.. بر روی برگهای رنگارنگ درختان چنار و هوای ترش و شیرین که طعمِ عاشقی دارد و عِطر تو را برای من ... با من قدم بزن ... ❤️  ...
قلم شما

آثاری زیبا و دلنشین از بانوی هنرمند مهدیه برزو

خسته آمد تا ترک بردارد از غم سینه ام خوب میدانست صبورم خالی از هر کینه ام بی خبر می آمد و دلتنگِ حرفی تازه بود سال ها میشد که من هم صحبت آئینه ام در نگاهش بی پناهی شرم میکرد از حضور تکیه گاهِ محکمم شد زخم ها وُ پینه ام با غرورش رفته بود و پر گناه بر گشته بود آرزو کردم نباشد عادت دیرینه ام جای بخشیدن فراموشم شد و آسوده ام بهتر از آنست ترک بردارد از غم سینه ام!! ❤️ چمدان بستی و رد میشدی از پنجره ام سالها آهِ تو تاول زده در حنجره...
قلم شما

اثری از حدیثه محمدی را با هم بخوانیم

من تعلق دارم به فراموشی... در میان نفوذ نفس های غم به پنجره ای که پرده هایش را با خشم دریده ایم مقاومتی ندارم! اینبار میخواهم آبی راکد در گودالی عمیق باشم. همیشه ک نمیشود قاصدکی در دست باد شد؛ گاهی باید تجربه ی تلخ شدن را داشته باشی تا بدانی نشدن ها و نبودن ها از زندگی ات سهمی ناچیز را خواستارند! حدیثه محمدی ❤️   روابط عمومی انتشارات بین المللی حوزه مشق https://hozeyemashgh.ir  
آیا کتابی در دست نوشتن یا آماده ی چاپ دارید ؟
موضوع کتاب شما چیست ؟
چرا چاپ کتاب در حال حاضر برای شما مهم است؟
کتاب شما حدودا چند صفحه است ؟
برای چاپ کتاب خود چه خدماتی نیاز دارید ؟
برای چاپ کتاب خود حاضرید چه میزان سرمایه گذاری ‌کنید؟
چه زمانی می خواهید چاپ کتاب را آغاز کنید ؟
آیا کتابی در دست نوشتن یا آماده ی چاپ دارید ؟
موضوع کتاب شما چیست ؟
چرا چاپ کتاب در حال حاضر برای شما مهم است؟
کتاب شما حدودا چند صفحه است ؟
برای چاپ کتاب خود چه خدماتی نیاز دارید ؟
برای چاپ کتاب خود حاضرید چه میزان سرمایه گذاری ‌کنید؟
چه زمانی می خواهید چاپ کتاب را آغاز کنید ؟