داستانی کوتاه به قلم بانو (اسما اقاسی)
"لوسی و درختان جدید" لوسی سنجاب پر انرژی و بازیگوش قصه ی ما همیشه بلوط هایی را که برای روزهای بعد ذخیره میکرد تا از آنها استفاده کند را فراموش میکرد و همیشه از این موضوع ناراحت بود چون فکر میکرد با گم کردن بلوطها غذای زمستانیاش را از دست میدهد. یک روز که لوسی در جنگل دنبال بلوط هایی که قایم کرده بود میگشت جغد دانا کو کو را دید و با ناراحتی از او پرسید:« کو کو من همیشه بلوطهایم را گم میکنم اصلا نمیدانم بلوط ها را کجا گذاشته ام» کوکو لبخندی زد و گفت:«لوسی تو فکر...