داستانی کوتاه به قلم نویسنده خردسال (مهرداد عبدوللهی)
در یک باغ زیبا و سرسبز، یک جوجه تیغی زندگی میکرد. خانهی او کنار یک سنگ سرخِ بزرگ بود. یک روز مرد باغبان مشغول آبیاری باغ شد و بدون اینکه بخواهد لانهی جوجه تیغی را ناگهان پر از آب کرد. جوجه تیغی غمگین و ناراحت بود از این اتفاق اما می دانست که به این زودیها نمیتواند وارد لانهاش شود، اما اتفاقی بود که افتاده.این جمله را تکرار میکرد، و سعی کرد صبر کند تا آبِ داخل لانهاش خشک شود. برای همین به دنبال غذا رفت تا سرش گرم شود و گذر زمان را نفهمد. در همین مدت او توانست...