اثر دره نائین به قلم بانو فاطمه قربانی (پروانه آرا)
ثر: درهٔ نائین
پیرمرد، در سکوتِ سنگینِ عصر، فقط عصای سپیدی را که از روی سالخوردگی بود، حمل میکرد. هر قدمش با صدای برخورد عصا به زمین، گویی فصلی از یک کتاب قدیمی را ورق میزد. به بالای دره که میرسید، نفسی عمیق میکشید؛ نفسی که در آن هم بوی خاک بود و هم بوی تنهایی. او هر غروب، به آن بالا برمیگشت. این عادت پیرمرد شده بود؛ اینکه در هر غروب، به دنبال بویی تازه و به هوایی آواره شود، انگار که در هر نفس، دوباره از نو آواره میشد.
آوارگی به هوا را مگر میشود بد شمرد!؟ آدمی هرچه دارد از آوارگیهایش هست. پیرمرد حداقل این را خوب میدانست. زلزلهای که آمد، فقط برای آشوب دلِ نائین نبود؛ آمد که ببرد تمام دلخوشیهای پیرمردی را که تازه به دوران رسیده بود. او سالها پیش به نائین آمده بود، آمده بود تا دوای درد حاجیه خانم کتایون را از طبیبان نائینی جویا شود. وقتی به اصفهان آمدند، کویر کویر بود فضای نائین و دلشان. آخر مگر میشود از شهر مادریت (لنگرود) کوچ کنی و دلت تنگ نشود!؟ پیرمرد ۷۵ ساله بود و مدت مدیدی را در گیلان پارو زده بود. اگرچه سفر زیاد کرده بود اما باز هم لنگرود را چگونه میتوانست پشت کند!؟ این حاجیه خانم، او را از دیار مادری فراری داده و آوارهاش کرده بود. گرچه پیرمرد تا حرف حاجیه خانم وسط میآمد، لبی میگزید و زیر لب نجوا میکرد: «ای من به قربان کتایونم که مریخ هم جواب و درمانی باشد، با همین عصای سپیدم میروم.»
در محاسبات کل جهان بگردیم، چیزی به نام «دل»، نه ضرب میشود و نه جمع؛ فقط بین دو آدم تقسیم میشود. این زیباترین تقسیم جهان است. حاصل این پیوند عاشقانه چهل سال بیشتر بود. خانواده تمام شده بودند اما محکوم به ادامه دادن بودند. آدمی است دیگر؛ کوچ نکند، میپوسد؛ کوچ کند هم دلتنگی امانش را میبرد. حاجیه خانم مریضیاش را پیشروی گذاشته بود و پیرمرد، کمرش بدجور خم شده بود. پیرمرد خود دستخست تغییرات روزگار بود؛ پس برایش هضم این مصیبت آسانتر مینمود تا حاجیه خانم که تا آن روز، بالای چشم نبود.
عصایش را به دست میگرفت و از پلههای خانه پایین میآمد. وقتی برای اولین بار با او ملاقات کردم و سیگاری روشن کردم، حرف جالبی زد: «میدانم میخواهی با من گفتگو کنی اما سیگارت را بیرون بکش! حال زنم مساعد نیست. اینجا هوا به اندازه کافی دودی و آلوده هست!»
او را در دکان دیدم، همان که همیشه با نگاهی نافذ به در میدوخت. گفتم: «چند سال است او با شماست!؟» با لبخندی که بوی سالها داشت، گفت: «بهتر است بپرسی چند سال است من با او هستم!؟ او که همیشه در دکان منتظر من بوده. نماد سالهای مبارزه من برای زندگی است.»
به درهٔ بالای خانه خیره شد و گفت: «چای ات را که خوردی به آنجا برویم!» به بالای دره که رسیدیم، نفسی تازه کرد و با چشمانی که گویی تمام کویر را دیده بودند، گفت: «تمام شکافهای تن همدیگر را دیگر میشناسیم؛ دره را میگویم. درد دل زیاد میکنیم؛ جای زخمهایم را او خوب بلد است!» پیرمرد در تمامی حرفهایش، بوی تجربه به مشام میرسید؛ بوی زندگی کردن بیش از اندازه.به نظرم پیرمرد خود معنای زندگی را بهتر میدانست.
نویسنده: فاطمه قربانی (پروانه آرا)🧡🍂