مرز من، آغوشِ توست
«تقدیم به آرامِ جانم، مانارز...» در میانهٔ تحلیلِ جهان و تماشایِ جزر و مدِ قدرتها، ناگهان به نقطهای رسیدم که تمامِ محاسباتم را بر هم زد؛ و آن نقطه، تماشایِ لبخندِ تو بود. مانارزِ من، میگویند جهان را ابرقدرتها میسازند، اما من میگویم جهانِ من، تنها گردِ یک مدار میچرخد و آن، طنینِ صدای توست. تو همان «وتویِ» قاطعی هستی که بر تمامِ دلتنگیها و آشوبهای ذهنم خط بطلان میکشی. در روزگاری که همه به دنبالِ تسخیرِ زمیناند، من در آرزویِ آنم که در جغرافیایِ نگاهت، برای همیشه پناهنده شوم. نوروزِ امسال برای من نه با تحویلِ سال، که...