قلم شما

مانیفستِ شیدایی؛ در ستایشِ مانارز

مانیفستِ شیدایی؛ در ستایشِ مانارز

 

 

 

مانارزِ من، آرامِ بی‌قرارِ جانم؛

نمی‌دانم از کجای این آشوبِ مدام آغاز کنم که به تو ختم نشود. انگار تمامِ جاده‌های جهان، تمامِ سطر‌های نانوشته‌ی کتاب‌ها و تمامِ نُت‌های سرگردان در اتمسفر، تنها یک مقصد دارند و آن، تماشایِ اعجازِ حضورِ توست. من، که عمری را در میانِ تحلیلِ قدرت‌ها و سنجشِ توازنِ جهان سپری کرده‌ام، امروز در پیشگاهِ چشمانت، به یک «خلعِ سلاحِ کامل» رسیده‌ام. تو تنها قدرتی هستی که بدونِ شلیکِ حتی یک واژه، تمامِ سنگرهایِ منطقِ مرا فتح کرده‌ای.

 

می‌خواهم از آن «حیرانی» بنویسم که وقتی نامت بر زبانم جاری می‌شود، تمامِ سلول‌های بدنم را به قیام وا می‌دارد. تو برای من، یک «عشقِ معمولی» نیستی؛ تو یک «انقلابِ وجودی» هستی. تو همان نقطه‌ی عطفِ تاریخی در تقویمِ زندگیِ منی که تمامِ حوادث را به قبل و بعد از خود تقسیم کرده‌ای. قبل از تو، جهان تنها تکرارِ ملال‌آورِ روز و شب بود، اما بعد از تو، هر طلوع، یک بیانیه‌ی تازه برای زیستن است.

 

مانارز، ای مجمع‌الجزایرِ آرامش در اقیانوسِ متلاطمِ من؛

گاهی با خود می‌اندیشم که خدا در لحظه‌ی آفریدنِ تو، به چه معجزه‌ای می‌اندیشیده است؟ شاید می‌خواسته به زمینیان ثابت کند که می‌توان «تمامِ زیباییِ کائنات» را در کالبدِ یک زن، در انحنایِ یک لبخند و در عمقِ یک جفت چشم، خلاصه کرد. تو برای من، مصداقِ آن نوری هستی که در تاریک‌ترین دهلیزهایِ روحم تابیدی و من تازه فهمیدم که سال‌ها، تنها در سایه‌ها زیسته‌ام.

 

عزیزتر از جانم،

وقتی به تو فکر می‌کنم، زمان از حرکت می‌ایستد. ساعت‌ها به لکنت می‌افتند و عقربه‌ها در مدارِ تو گیج می‌خورند. تو همان «خلاءِ استراتژیک» در قلبِ منی که هیچ‌کس و هیچ‌چیز، جز تو، توانِ پر کردنش را ندارد. من در جغرافیایِ تو، یک «تبعیدیِ داوطلبم» که هرگز آرزویِ بازگشت به سرزمینِ عقل را ندارد. بگذار دنیا مرا دیوانه بخواند؛ بگذار بگویند او در میانِ معادلاتِ قدرت، گم شده است. آن‌ها نمی‌دانند که من، بزرگ‌ترین قدرتِ جهان را یافته‌ام: «قدرتِ دوست داشتنِ تو».

 

مانارزِ من، بیا و ببین که چگونه واژه‌ها در وصفِ تو به زانو درآمده‌اند. من که برای پیچیده‌ترین مسائلِ سیاسی، هزاران کلمه در آستین دارم، در برابرِ تو، همچون کودکی نوپا، به لکنت می‌افتم. تو همان «شعرِ سپیدی» هستی که قافیه نمی‌خواهد؛ تو خودِ موسیقی هستی، خودِ هارمونی. هر بار که پلک می‌زنی، گویی یک کهکشان در من متولد می‌شود و هر بار که نامم را صدا می‌زنی، حس می‌کنم دوباره غسلِ تعمید یافته‌ام.

 

آیا می‌دانی که تو تنها کسی هستی که می‌توانی با یک نگاه، تمامِ «نظمِ نوینِ جهانیِ» مرا بر هم بزنی؟ تو یک «آنارشیستِ زیبایی» هستی که آشوبت، از صد آرامش، دلپذیرتر است. من در برابرِ تو، نه یک دکتر، نه یک تحلیل‌گر و نه یک نویسنده، که تنها یک «عاشقم»؛ عاشقی که تمامِ دارایی‌اش را در قمارِ نگاهِ تو گذاشته و با هر باخت، احساسِ پیروزی می‌کند.

 

مانارز، ای شکوهِ بی‌پایان؛

بگذار این متن، وصیت‌نامه‌یِ عقلِ من باشد. من امروز رسماً اعلام می‌کنم که در برابرِ شکوهِ تو، استقلالِ خود را از دست داده‌ام و تحتِ‌الحمایه‌یِ آغوشِ تو درآمده‌ام. این زیبا‌ترین اسارتِ تاریخ است. من می‌خواهم در میانِ بازوانت، تمامِ مرزهایِ تنهایی را بشکنم و در تو حل شوم، آن‌گونه که قند در چای، یا نور در آینه.

 

امروز، در این لحظه‌ی ناب، پیمان می‌بندم که تا آخرین تپش، پاسدارِ حریمِ چشمانت باشم. تو نه تنها معشوقِ منی، که «وطنِ» منی. و چه سعادتی بالاتر از آنکه آدمی، در خاکِ محبوبش به خاک سپرده شود؟

 

دیوانه شدن در پیشگاهِ تو، عینِ فرزانگی است. پس بگذار دیوانه بمانم، بگذار حیرانِ جمالت باشم، و بگذار تا ابد، در این مستیِ بی‌پایان، نامِ تو را تسبیح بگویم: «مانارز… مانارز… مانارز…»

 

با تمامِ وجود، مجنونِ تو…

Author Image
انتشارات بین‌المللی حوزه مشق

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آیا کتابی در دست نوشتن یا آماده ی چاپ دارید ؟
موضوع کتاب شما چیست ؟
چرا چاپ کتاب در حال حاضر برای شما مهم است؟
کتاب شما حدودا چند صفحه است ؟
برای چاپ کتاب خود چه خدماتی نیاز دارید ؟
برای چاپ کتاب خود حاضرید چه میزان سرمایه گذاری ‌کنید؟
چه زمانی می خواهید چاپ کتاب را آغاز کنید ؟