اثری از ربابه محمدیان از نویسندگان انتشارات حوزه مشق
شماره (۲) پنجره نوری از پنجره کنج اتاق را روشنتر کرده بود و من خیره تر از هر دفعه به آفتاب گردان های پشت پنجره خیره شده بودم سکوت مطلق بود ؛؛ به اندازه همین سکوت درسرم غوغایی بپاا بود ....جااانم درد میکرد پنجره را که باز کردم..نسیم خنکی موهایم را نوازش کرد...نوازش های نسیم هم چاره ای نکرد گویی خسته تراز آن بودم ک نسیم هم بتواند حاالم را خوب کند..پنجره را بستم و برگشتم ب دنیای خووودم..فنجان ترک خورده همیشگیم "کنارم بود. گلهای سرخش انگار روی فنجان میرقصیدند. و مرا به سمت خود میخواندن. فنجان را برداشتم و...