اثری از شمیم کولیوند از نویسندگان انتشارات حوزه مشق
از وقتی خودم رو شناختم، هیچوقت دنبال عشق نگشتم. یادم نمیاد منتظر مردی با اسب سفید بوده باشم، یادم نمیاد برای خوشبختی به آدم دیگهای چنگ زده باشم. همیشه از اعماق وجودم دنبال حال خوبی میگشتم که باهاش زیستن رو تجربه کنم نه فقط زنده بودن! نه اینکه دنبال عشق نباشم؛ ولی نه هرعشقی؛ تعشقی که تابآورترم کنه، آوینی که من رو به زندگی وصل کنه... روزی که به غریبهها لبخند زدم، برای بچهها دست تکون دادم، برای همه آرزوهای خوبی کردم و با دیدن آمبولانس دعا کردم، روزی که با هر کار کوچیکی قلبم سبز میشد و قشنگتر میتپید،...