گفتگوی صمیمی با نیکو روحانی
سلام و عرض ادب خدمت همه خوانندههای عزیز این نشریه.
قبل از هر چیز از شما ممنونم که این فرصت رو در اختیار من گذاشتید تا درباره موضوعی صحبت کنیم که به نظرم به اندازه سلامت جسم، برای همه ما اهمیت داره؛ یعنی سلامت روان.
امیدوارم این گفتوگو فقط یک مصاحبه نباشه و اگر حتی باعث بشه یک نفر بیشتر به حال خودش توجه کنه یا بدون ترس برای کمک گرفتن قدم برداره، برای من ارزشمندترین اتفاقه.
سؤال اول: چه عاملی باعث شد شما روانشناسی را به عنوان مسیر اصلی فعالیت حرفهای خود انتخاب کنید و انگیزهتان از کمک به دیگران چیست؟
اگه بخوام صادقانه بگم، مسیرم از همون اول مستقیم به روانشناسی ختم نمیشد. یعنی از اون مدل آدمهایی نبودم که از بچگی بدونن دقیقاً قراره چی کار کنن.
اما یه چیزی همیشه توی وجودم بود؛ اینکه از شنیدن حرف آدمها و کمک کردن بهشون حس خوبی میگرفتم. اینکه کسی بیاد و بتونه راحت باهام حرف بزنه برام مهم بود.
کمکم همین علاقه منو برد سمت روانشناسی و اونجا فهمیدم این میتونه تبدیل بشه به یه مسیر جدیتر و تخصصیتر.
امروز هم چیزی که هنوز برام مهمه اینه که ببینم حال یه نفر حتی یه ذره بهتر شده.
سؤال دوم: متأسفانه هنوز در بسیاری از جوامع، از جمله جامعه ما، برای مراجعه به روانشناس نوعی مقاومت یا تابو وجود دارد. چه توصیهای برای افرادی دارید که به دلیل ترس از قضاوت شدن یا برچسب خوردن، از درمان دوری میکنند؟
واقعیتش هنوز هم خیلیها فکر میکنن رفتن پیش روانشناس یعنی «یه مشکل خیلی جدی» وجود داره یا آدم باید حتماً به نقطه بحران رسیده باشه. در حالی که اصلاً اینطور نیست.
به نظرم کمک گرفتن از روانشناس بیشتر شبیه اینه که آدم بخواد بهتر زندگی کنه، نه اینکه حتماً حالش خیلی بد باشه. همونطور که برای سلامت جسمی چکاپ میریم، برای ذهن و احساساتمون هم میشه همین کار رو کرد.
ترس از قضاوت شدن طبیعیه، ولی معمولاً چیزی که بعد از اولین تجربه مشاوره اتفاق میافته اینه که اون ترس خیلی کمتر میشه. چون آدم میبینه اینجا قرار نیست قضاوت بشه، قرارِ فهمیده بشه.
سؤال سوم: از نظر علمی و بالینی، نشانههای اصلی که به ما میگویند «زمان آن رسیده است که حتماً از یک متخصص کمک بگیریم» چیست؟
به نظرم مهمترین نشونه اینه که یه چیزی از حالت عادی زندگی آدم خارج شده باشه و دیگه نتونه مثل قبل کارهاشو پیش ببره.
مثلاً وقتی اضطراب، غم، خشم یا بیحوصلگی طولانی میشه و روی خواب، تمرکز، کار یا رابطههامون اثر میذاره، دیگه بهتره جدیتر بهش نگاه کنیم.
یه وقتهایی هم هست که آدم حس میکنه توی یه مسئله گیر کرده؛ هرچی فکر میکنه یا راهحلهای قبلی رو امتحان میکنه، باز هم به نتیجه نمیرسه. اونجا معمولاً کمک گرفتن از یک متخصص میتونه خیلی مسیر رو روشنتر کنه.
در کل لازم نیست حتماً کار به بحران برسه؛ همون وقتی که حس میکنی «دیگه تنهایی از پسش برنمیام»، زمان خوبیه برای کمک گرفتن.
سؤال چهارم: بسیاری از افراد تصور میکنند روانشناسها فقط برای درمان اختلالات روانی شدید کاربرد دارند. این تصور چقدر با واقعیت فاصله دارد و افراد سالمِ جامعه چه بهرهای از روانشناسی میتوانند ببرند؟
این یکی از اون باورهاییه که هنوز خیلی جا افتاده، ولی واقعیتش اینه که روانشناسی فقط برای “وقتی حال آدم خیلی بده” نیست.
خیلی وقتها آدمهایی میان که هیچ مشکل جدی یا اختلال خاصی ندارن، ولی دنبال اینن که کیفیت زندگیشون رو بهتر کنن؛ مثلاً رابطههاشون، تصمیمگیریهاشون یا حتی حال کلیشون.
واقعیت اینه که روانشناسی فقط برای درمان نیست، برای رشد هم هست. حتی میشه گفت خیلی وقتها آدمهایی که حالشون بدِ شدید نیست، بیشتر میتونن ازش استفاده کنن چون هنوز توی نقطه بحرانی نیستن و فرصت تغییر راحتتره.
جالبه بدونین که حتی خود روانشناسها هم برای اینکه بتونن تو این مسیر بمونن و فشارهای کاریشون رو مدیریت کنن، لازمه با یه همکار یا روانشناس دیگه صحبت کنن. یعنی این موضوع فقط برای مراجع نیست، برای هر کسیه که با ذهن و احساسات سروکار داره.
سؤال پنجم: خیلی از مراجعان هنگام ورود به اتاق درمان، انتظار دارند که شما مستقیماً به آنها بگویید «چه کار کنند». فرآیند درمان و مشاوره در واقع چگونه پیش میرود و نقش اصلی روانشناس در این میان چیست؟
این انتظار خیلی طبیعیه، چون خیلیها با این تصور میان که قراره یه نفر بهشون بگه دقیقاً چی کار کنن و راهحل آماده بده.
ولی واقعیت اینه که کار روانشناس این نیست که تصمیم بگیره یا نسخه آماده بده. بیشتر کمک میکنه آدم خودش مسئلهش رو بهتر بفهمه، ریشهها رو ببینه و کمکم به یه تصمیمی برسه که واقعاً مال خودش باشه.
در واقع درمان یه مسیر مشارکتیه؛ یعنی نه روانشناس همه کارهست، نه مراجع فقط شنونده. هدف اینه که فرد کمکم یاد بگیره خودش بتونه شرایطش رو مدیریت کنه و وابسته به جلسهها نمونه.
سؤال ششم: تفاوت اصلی مشورت گرفتن
از یک دوست صمیمی یا اعضای خانواده با مراجعه به یک روانشناس متخصص در چیست؟ چرا گاهی اوقات مشورت با اطرافیان به جای حل مسئله، شرایط را پیچیدهتر میکند؟
به نظرم هر کدوم جای خودشون رو دارن. هیچکس نمیتونه جای یه دوست خوب یا خانوادهای که حامی آدم هستن رو بگیره.
اما تفاوتش اینجاست که روانشناس قرار نیست از طرف ما تصمیم بگیره یا بگه دقیقاً چه کاری انجام بدیم. بیشتر کمکمون میکنه از یه زاویه دیگه به مسئله نگاه کنیم؛ زاویهای که شاید خودمون تا حالا ندیده بودیم. خیلی وقتها همین تغییر نگاه، باعث میشه راهحل هم کمکم پیدا بشه.
از طرف دیگه، آدمهای نزدیکمون معمولاً از روی علاقه و دلسوزی نظر میدن و این خودش خیلی ارزشمنده. اما طبیعیه که هر کسی از تجربههای زندگی خودش حرف بزنه و چیزی که برای اون جواب داده، لزوماً برای ما هم مناسب نباشه.
شاید مهمترین تفاوت همین باشه که روانشناس کمکمون میکنه راهحل مناسب زندگی خودمون رو پیدا کنیم، نه اینکه راهحل خودش رو به ما تحمیل کنه.
سؤال هفتم: در دنیای پرشتاب و پر از استرس امروزی، چه تمرینات یا تغییرات کوچک در سبک زندگی را برای حفظ سلامت روان و پیشگیری از فرسودگی توصیه میکنید؟
فکر میکنم یکی از اشتباههایی که خیلی از ما انجام میدیم اینه که سلامت روانمون رو تا وقتی حالمون خیلی بد نشده، جدی نمیگیریم.
در حالی که گاهی چند تغییر کوچیک، اثر خیلی بزرگی داره؛ مثل اینکه خوابمون رو جدیتر بگیریم، یه مقدار در طول روز تحرک داشته باشیم، زمان استفاده از فضای مجازی رو مدیریت کنیم یا هر روز حتی چند دقیقه برای خودمون وقت بذاریم.
به نظرم همونقدر که برای کار، درس یا خانواده وقت میذاریم، باید برای حال خودمون هم وقت بذاریم. چون اگر خودمون حالمون خوب نباشه، نمیتونیم برای آدمهای مهم زندگیمون هم حضور مؤثری داشته باشیم.
سؤال هشتم: مفهوم تابآوری را این روزها زیاد میشنویم. چگونه میتوانیم در مواجهه با مشکلات بزرگ و شکستهای زندگی، این مهارت را در خود پرورش دهیم تا کمتر آسیب ببینیم؟
به نظرم تابآوری یعنی اینکه با وجود همه سختیها، باز هم حاضر باشیم یه قدم دیگه برداریم. نه اینکه هیچوقت غمگین یا ناامید نشیم؛ اتفاقاً این احساسات بخشی از وجود ما هستن. مهم اینه که اونها رو بپذیریم و علیرغم وجود تکتک اون حسهای بد، باز هم به مسیر ادامه بدیم.
فکر میکنم تابآوری یه ویژگی ذاتی نیست که فقط بعضی آدمها داشته باشن. مثل خیلی از مهارتهای دیگه، میشه اون رو با تمرین، تجربه و اگر لازم بود با کمک گرفتن از یک متخصص، تقویتش کرد.
سؤال نهم: از کجا بفهمیم که مسیر درمان یا جلسات مشاوره ما مؤثر بوده و آیا حال روحیمان در حال بهبود است؟ شاخصهای موفقیت در یک رابطه درمانی چیست؟
به نظرم اولین نشونه این نیست که دیگه هیچ مشکلی توی زندگی وجود نداشته باشه، بلکه اینه که یاد بگیریم از زاویه دیگهای به مشکلاتمون نگاه کنیم.
خیلی وقتها اتفاقات زندگی همون اتفاقاته، اما چیزی که تغییر میکنه، نگاه ما و شیوه برخورد ما با اونهاست. وقتی کمکم احساس میکنیم بهتر میتونیم احساساتمون رو بشناسیم، تصمیمهای آگاهانهتری بگیریم یا توی شرایط سخت، خودمون رو کمتر سرزنش کنیم، یعنی مسیر درمان داره اثر خودش رو نشون میده.
به نظرم یکی از مهمترین نشونههای موفقیت درمان هم اینه که مراجع کمکم احساس کنه ابزارهای لازم رو برای مدیریت چالشهای زندگیش به دست آورده و با اعتماد بیشتری میتونه مسیرش رو ادامه بده.
و فکر میکنم همه اینها زمانی اتفاق میافته که مراجع توی اتاق درمان احساس امنیت، احترام و درک شدن داشته باشه. وقتی چنین رابطهای شکل بگیره، تغییر هم راحتتر و عمیقتر اتفاق میافته.
سؤال دهم: به عنوان سؤال پایانی، اگر بخواهید تنها یک پیام امیدبخش به کسی بگویید که امروز حال خوبی ندارد، احساس ناامیدی میکند و نگران آینده است، چه میگویید؟
اگر حال خوبی نداری، لازم نیست تنهایی از پسش بربیای. کمک خواستن و پذیرفتن اینکه گاهی به حمایت نیاز داریم، نشونه ضعف نیست؛ اتفاقاً نشونه اینه که برای خودت و سلامت روانت ارزش قائلی.
یادمون باشه آدمهایی که به سلامت روانشون اهمیت میدن، بیشتر از کمک یک روانشناس استفاده میکنن. پس اگر تصمیم گرفتی برای حال دلت از یک متخصص کمک بگیری، قبل از هر چیز به خودت آفرین بگو؛ چون اولین و مهمترین قدم رو برداشتی.
و اگر قرار باشه همه حرفهام رو توی یک جمله خلاصه کنم، میگم: دوست من، یادت نره… تغییر از تغییر نگاه ما شروع میشه
خبرنگار فاطمه زهرا شاهکلایی
روابط عمومی انتشارات بین المللی حوزه مشق