اثری از هنرمند فرهیخته محمد عزیزی منش_نشر حوزه مشق
به وقتِ مرگ رویاها خیال از پرسه ها سیر است تو راه اسمان بودی، زمین بی مهر و دلگیر است شُدم مانندِ اعدامی، کفن از آرزو دوزم طلوع بخت تاریکم به یلدای غمت گیر است سحرها همدمِ مهتاب دعای بی اثر خواندیم چِ دانستیم در این وادی خدا هم از خدا سیر است پریشانی و مرگ از من، پناه رازقی با تو نما زاری به شبنم ها که یاسش تشنه و پیر است برو شاید که آرامش ببوسد هردوی مارا ولی آهسته راهی شو، که جانم بر تو زنجیر است یگانه دادمت سوگند به شرمِ اولین دیدار مرا دیگر رهایم...