اثری از بانوی هنرمند فاطمه کمائی_نشر حوزه مشق
در نبودت شعری شدم که به تن ظریف هیچ کاغذی نرفت که هیچ دلی را بیقرار نکرد و برای هیچ صورتی لبخند نشد...! . میخواستم فصل پاییزم باشی دوستم داشته باشی و خوشبخت باشم تا هربارکه از تو مینویسم النگوهایم آوازی از عشق بخوانند و بشود از چشمهایم ستاره چید...! . من اما شکسته تر دلتنگ تر به نبودنت رسیدم و روبه هربهاری پاییز شدم و چشمهایم را به پنجرهها بخشیدم و دستهایم را به کلمات و خودم را به شب.... . من اما دوستت دارم شبیه تنهاترین کودک جا مانده از جنگی که قلبش را از ترس در دستانش...