اثری از هنرمند فرهیخته غلام علی لطفی _نشر حوزه مشق
داستان یک پدر پیر مرد به سختی راه میرفت.مترو ولیعصر با آن ایستگاه باشکوه و سکوی زیبا،که با نوار زرد وطلایی اش سازه ی ایستگاه را زیباتر کرده بود ،درخیالش مانند جاده ای بیپایان جلوه گری می کرد.کفشهای کتانی کهنه و سفید، با آن پوسیدگی، که پاره شده بود،مانند قایق شکسته ای پاهای اورا بر روی زمین می کشید،بدون هیچ صدایی، انگارکه زانوهایش در آن شلوار خاکستری مندرس اش دیگر توان حرکت نداشتند. موهای سفید و به هم ریخته اش، بدون یک تار موی سیاه، خبر از زندگی سخت و رنج آوری می داد. چشمان غمگین و فرورفته، با آن...