اثری از شمیم کولیوند از نویسندگان انتشارات حوزه مشق
آدم تازه وقتی سنش بالا بره میفهمه چرا باباش به گل قالی خیره میشد، با بغضِ توی چشمهاش صحبت میکرد، زمان از دستش درمیرفت و با سیلی صورتش رو سرخ نگهمیداشت. میفهمه چرا مامانش پوست پرتقالها رو ریزِریز میکرد، صبح تا شب بفکر غذای بچههاش بود، رفتهرفته موهاش سفید میشد و کنج چشمهاش چروک میشد. میفهمه چرا یوقتایی بیدلیل وسط خنده و جشن و شادی، اشک آدما درمیاد. آدم از یجایی به بعد میفهمه که باید یکی کنارش باشه. یکی باشه که باهاش عاشقی کرد. یکی که بشه باهاش زیر بارون بستنی خورد؛ یکی که باهاش بچگی کرد. متوجه میشه...