شعری زیبا از بانو فرحناز مولایی
در گذارِ خیال و درمان»
بخوانم از خستگیِ جهان، که در جانم نشسته است،
که در هر دم، صدایِ گریهیِ بارانی، در من میپیچد و مینشیند.
خیالم، با سوزنی از نور، در آن گرگومیشِ تیره،
میدوخت رویایِ وصال را، در حالی که چشمانم، چکه میکرد از مژگانم.
ما در هوایِ دگر، در جایِ دگر، در حالِ فرو ریختنیم،
اما با بارِ سنگینِ نفسها، در میانِ ویرانهها، در حالِ ساختنیم.
بیتو، جانم شتابزده به شهرِ رؤیا میرود،
با بالهایی از جنسِ خیال، برایِ وصالی که در دوری گم شده است.
ای طبیبِ من، ای درمانِ من، ای پناهِ من در این حالِ خراب،
چرا باور نکردی که عشق، تنها جراحتِ شیرینِ من است؟
اگر راهت افتاده، بدان که بیمارم و بیتو، درمان ندارم،
تنها یک دریا در این جراحتها هست؛ و آن دریا، نگاهِ توست.