اثری از بانوی هنرمند فاطمه قربانی ـ انتشارات حوزه مشق
و من آن شب، نفهمیدم که ته آن کاسه ی غم، چه برایم داشتی! شاید آمده بودی که بگویی هستی اما بودنی که طعم نبودن میداد.. تو بسان آن آدمی میماندی که طنابی انداخت ته یک چاه هفت هشت متری، طنابی که طولش بیش از پنج متر نیست.. پس بگویم نیستی بهتان بود بگویم هستی، کافی نیست..🥹 تو مرا «🌙» خطاب کردی و خوشه خوشه ام را به آب انداختی که تهش من بمانم، خیال ماه و حوضی که غمت در آن موج میزد.. و من آن شب، نفهمیدم که ته آن کاسه ی غم، چه برایم داشتی؟! تو که...