اعترافی که فقط دل میفهمد
مریمِ جانِ من… بگذار اینبار بیپرده، بیحاشیه، بیدفاع با تو حرف بزنم. نه مثل کسی که میخواهد قانع کند، بلکه مثل دلی که دیگر جایی برای پنهانکردن ندارد. من عاشق توام. نه از آن عاشقشدنهای زودگذرِ هیجانی، نه از آن دوستداشتنهایی که با اولین باد میلرزند. من عاشق توام آنطور که آدم بعد از فهمیدنِ جهان عاشق میشود؛ آرام، عمیق، قطعی. تو را که میبینم چیزی درونم بیاجازه روشن میشود. نه شبیه آتشِ ویرانگر، شبیه نوری که راه را بلد است. نگاهت همزمان امن و خطرناک است؛ امن چون میشود به آن تکیه داد، خطرناک...