اثری از بانوی هنرمند ساغر نیکوبخت _انتشارات حوزه مشق
صدای انتظار شکسته شد جوی خون از دیدگان کوچه سرازیر شد انگار دلم را در خون شسته بودند سرخی گونه ام سیب دست نخورده ای بود که زیر شلاق زمان له شده بود پنجره را باز میکنم بوی نای انتظار فضای خالی مشامم را پر میکند خیلی زود رفت بی انکه در را پشت پایش ببند عجله های همیشگیش را خوب بخاطر دارم گاهی بند کفشهایش در اتاقم جا می ماند و من همیشه میخواستم اینچنین باشد شاید بستن کفشهایش قدری او را بیشتر در کنارم نگه بدارد رفت و دیگر رفت طناب داری از نوشته هایم را هر روز...