اثری از سید محمد حسن هاشمی از شاعران انتشارات حوزه مشق
قهوه خوردن های من هرچندقاجاری نبود جنس هق هق هاو دردم کوچه بازاری نبود اشک هایم، روی دست مادرم لغزید! آه ... غصه خوردن های دائم رازبیماری نبود؟ نابسامانیِ ذهنم از جفای روزگار راه رفتن روی مغزم مردم آزاری نبود؟ موج میزد سیل غم بر بغض بابا در سکوت آی مردم ! رنگ زردش از فداکاری نبود؟ کام پرخون راچه گویم،دست بی حس،زیربرف در زمستان های سخت از روی ناچاری نبود؟ داغ دوران خنده هارا دود کرداز غنچه ها غم اگر آتش نمیشد هیچ سیگاری نبود گاه میپرسم خدای من ،پدر بم بوده است؟!! چون صدایش اینچنین بم،!! زیر آواری...