اثری از میناپوریوسف نصاری از نویسندگان انتشارات حوزه مشق
شبی جان را باخته بودم به آغوشت با زلفی که موج میزد در دستانت لبریز از عشق شد وجودم آنموقع که از شدتّ خوشحالی شبنمی بر لبان مان قرار گرفت.. آهسته بوسه زدی و نگاهم را از چشمانت دزدیدم باور کن! با تو ندانم به کجا ها میرسم؟ گم شده ایی هستم در عمق چشمانت در زیبایی نگاهت که نگاهم به نگاهت میرساند دوستت دارم! چشمانت یاقوتی ست گرانبها که هرگز نتوانستم سخن هایت را از آن بخوانم چشمانت رازی پیچده دارد که من میان پیچیدگی آن سخت پیچیده شده ام... #مینا_پوریوسف_نصاری«مینو بهاوند» از قلم تا جاودانگی... با...