داستانی از طاهره ترسلی از نویسندگان انتشارات حوزه مشق
از صدای مادرم بیدار شدم _ طاهره جان بیدار شو ! باید امروز به مدرسه بروی چشمم را که باز کردم. خورشید عالمتاب از پنجره ی اطاقم به من لبخند می زد. او هم مثل هر روز، مهربان بود صدای جیک جیک گنجشگان که توی بالکن جلو درِ اطاق داشتند دانه میخوردند خیلی زیبا بود. از صدای مادرم که گفت : _طاهره جان مدرسه ات دیر می شه! به خود آمدم. _بله مامان جانم، آمدم. اولین دفعه بودکه رو پوش مدرسه پوشیدم ذوق بسیاری داشتم پدرم یک لبخند ملیحی روی لبش داشت آمد جلو ، در حالی که مرا از زیر...