اثری از مهدیهخوشرو«بانو» از نویسندگان انتشارات حوزه مشق
«جام سخنگو» حبیب آیندهای پیش رومونه که دیگه زندگی کردن تو اون رَندوم حال نمیده، همهی مردم آدم فروش میشن کینههایی که تو دِلاشونه مثل گُل درونشون ریشه میزنه و تا زهرشون رو به آدما نزنن رهاشون نمیکنن. دیگه آبی برای حیات وجود نداره، حبیب محبت و دلخوشیها از زندگی پر میکشه میره و توی نقطهای تاریکی و داخل محدودهای حصار کشیده پر از خارهایی میافته که نزدیک شدن بهش باعث مرگت میشه پس با زجر باید زندگی کرد. زندگی مثل زهری میمونه که نمیکشتت فقط زجرت میده، انگار طلسم شدی. حبیب دیگه دلخوشیهای بچهگونهای وجود نداره، به جای عروسک...