داستانی از آرتین عزیزی از نویسندگان انتشارات حوزه مشق
داستان مردن آقای مستوفی: آقای مستوفی داشت توی خیابان روستای ۸۹ توی طوفان رانندگی می کرد.البته تو یادت نیست چون تو اون روز توی لس آنجلس بودی ولی اینجا طوفان وحشتناک بود نمیدونست دقیقاً کجاست تا اینکه کنترل ماشین رو از دست داد ماشینش برعکس شد (چپ شد) چون طوفان و بارون وحشتناکی بود. در طول اون اتفاقات اون همین جوری بی تحرک مانده بود چون سر و بدنش گیر کرده بود.ولی خیلی نتونست بوق رو زیاد فشار بده چون بازوش شکسته بود.اون تا اونجایی که تونست بوق رو فشار داد.آخرش هم مرگش همینطوری بود. مرگش خیلی وحشتناک بود من...