اثری از فاطمه قربانی (پروانه آرا) از نویسندگان انتشارات حوزه مشق
امشب🌸 زانوهایش، بوی التماس گرفته بود و چهره اش، آتش فشانی که هر لحظه منتظر انفجارش بودیم! در ظلمات نگاهش، روشنایی سو سو میزد و از پشت بند چشمانش، به آرامگاه اندرون می رسیدیم! مادرم، خیلی وقت بود که من را از وجودش آگاه کرده بود! اما نمیدانم چرا ذره ذره آفتاب لب بامش را تکانده بود روی پشت بام خانه ما! رفتم سمت پله های راه پله! کبوترهای چله گاه را زیر نظر گرفتم و نامه به نوک، سمت خانه شان حواله کردم! دیر آمد کبوتر؛ زخمی شده بود و تنها صدایی که از تارهای صوتی گلویش بیرون میزد،...