داستانی از مهراد عبدالهی از نویسندگان انتشارات حوزه مشق
بهنام و رضا در مدرسه با هم دوست بودند. آن ها در یک کلاس و در کنار هم می نشستند. بعد از مدتی آنها دیگر مثل گذشته به معلم و درسها توجهی نداشتند. به تکالیف خود نمیرسیدند و بی نظم و بی دقت شده بودند. معلم یکروز از دست آنها خیلی عصبانی شد و جریمهی سنگینی برایشان در نظر گرفت. بهنام و رضا حتی نسبت به جریمهشان هم بی تفاوت بودند. معلم مجبور شد آنها را به دفتر مدیر ببرد و به مدیر توضیح بدهد که بهنام و رضا مسیر اشتباهی را انتخاب کردند. مدیر به آنها گفت: انتخاب با...