اثری از آزیتا پهلوان از نویسندگان انتشارات حوزه مشق
"قصه تلخیست قصه دل عاشقی که صدای شکستنش هرگز شنیده نشد! خیلی دلش گرفته بود مدتی بود که مرغکِ دلش آرام و قرار نداشت فشرده که میشد سیلابی میشد سهمگین و از چشمانش سرازیر میشد! نمیتوانست فریاد کند غمها و غصه هایش را، نمیتوانست تمنای قلبش را جار بکشد همه را لای بغض گلویش می پیچید و با آب حسرت قورت میداد! مرور هر یک از آن لحظات شیرینِ آسمان آرزوهایش که مهیا شدنشان را ، به قیمت سالهای باقیمانده ی عمرش معاوضه کرده بود رنجورترش میکرد رویاهایی که معمولا اولش با دلخوری و آخرش با خنده های تلخ خداحافظی...