« آیینه بندان » اثری از مسعود آزادبخت از شاعران انتشارات حوزه مشق
نام شعر: آیینه بندان باز میبارد ز چشمِ آسمان، باران، غروب شد سراپا کربلا در ماتمِ هجران، غروب اولِ ماهِ محرّم، دل سیهپوشِ غم است میدمد از هر نفس، اندوهِ بیپایان، غروب کاروانِ اشک میآید ز دشتِ خاطره تا نهد پا در مسیرِ هیبتِ سلطان، غروب پرچمِ مشکی به دستِ کوچهها افتاده است شهر میپیچد به خود از هجرت یاران غروب از همان روز نخست، بویِ عطش پیچیده بود در نگاهِ خیمهها، در چشمِ آن طفلان، غروب کودکی در خیمهها مینالد از سوزِ عطش میرود گهوارهاش گویی به سویِ جان، غروب مشکِ خالی بر زمین افتاد و دریا گریه کرد...