آثاری از بانوی هنرمند زهرا یزدانی _نشر حوزه مشق
داستانک قیم دوباره باران با آسفالت دعوایش شده است. سرِ خاک؛ باران اشک می ریزد و به سینه ی آسفالت مشت می زند. می خواهد به خاک برسد. ولی آسفالت جلویش را گرفته. شهردار قیم باران پشت پنجره می آید. به صحنه نگاه می کند و می گوید:«فایده ندارد عقدش می کنم برای فاضلاب!» هایلایت شبنمِ روی گلبرگها از صبح میزند که بنویس! می خواهم ننویسم. پررو! پررو! هر بار که عشقش میکشد که نمیشود. تازه آن دیشب بود که باران زد و تا صبح صدای تیک تیک ناودان همسایه تلنگر میزد؛ یادت میآید آخرهای مرداد شصت و...