داستانی از لیلا مدرس از نویسندگان انتشارات حوزه مشق
مادرش سرد برخورد کرد. آن سعیده خانم همیشگی نبود. حق داشت. تمام رویاهای پسرش را بر باد داده بودم. - عرفان نیست، از بعد جداییتون دیگه پیش ما نیومده. گفت میخواد تنها باشه، ما هم به خواستهش احترام گذاشتیم. اشکی از گوشهی چشمم سرازیر شد و سریع پاکش کردم. گفتم: - یعنی نمیدونین کجاست؟ - نه. از لحن صحبتش پیدا بود که علاقهای به ادامه دادن ندارد. تشکری کردم و از خانه بیرون رفتم. قلبم میتپید، نفسهایم کوتاه بود، و ذهنم درگیر بود. حالا چطور باید پیدایش میکردم؟ نه جواب پیامهایم را میداد، نه تماسهایم. هر ثانیه نبودنش، هر...