اثری از بانوی هنرمند طاهره ترسلی _انتشارات حوزه مشق
«درخیابان بود که کودکِ کاررا دیدم» امروز داشتم برای خرید میرفتم. سر چهار راه بود که کودک کار را دیدم. او هم سرِکار بود. چه کسی گفته است؟ که درمملکت ما، کار پیدا نمیشود. الان این کودک باید در خانه، مشغولٍ خوردنِ صبحانه و بعد هم،برای بازی فوتبال با دوستانش، قرار بذارد. میبینم که، در این جا هم در حالٍ دویدن است. وقتی به ماشینی خودش را رساند ماشین! با سرعت برق و بادحرکت کرد. گلها در دستانِ این کودکٍ کار، خجالت میکشیدند. پاهایش نای راه رفتن نداشتند. دست هایش به هم التماس میکردند، اونگاهش به دنبال ماشینی بود. که به آن...