اثری از بانوی هنرمند یغما شفیع پور_انتشارات حوزه مشق
و من یکزنم! چوبی بود! یهآدمک چوبی بیقاعده. انگار جای دهن و گوشش جابهجا شدهبود. چشمهاش هم زیادی درشت بود. جا خوش کردهبود تو قفسهی کتابام! چوب رو دوست دارم. دوست داشتم. بوی چوب رو دوست داشتم. همیشه وقتی میرفتم عطرفروشی، همون عطر چوب همیشگی رو میگرفتم. بعد که از مغازه بیرون میومدم، با خودم فکر میکردم که چندنفر از این آدما، عطر چوب رو دوست دارن؟ تلویزیون داشت میگفت، طلاق عاطفی! مامان از حیاط داد زد که این دیگه چه کوفتیه؟! _ یعنی بهم حسی ندارن، فقط تو یهخونه زندگی میکنن! _ خب مثه آدم طلاق بگیرن چرا خودشونو...