اثری از آنا قهاری از شاعران انتشارات حوزه مشق
پاهایم میل رفتن دارند به کجایش را نمیدانم اما از ماندن خستهاند میروم تا انتهای سیاهیها آنجا که هیچ باشدُ سکوت آنجا که معنای زندگی، لبخندِ تلخِ روی صورتم نباشد آنجا که زیستن را نه نشانههای حیات، که رهایی روح میدادند پیلهای تنیده به دورم درونم فریادهاست و محکوم به سکوتم از نقابهای تکراری خستهام فریاد میکشم خستگیام را من از سکوت خستهام هرشب "منی" راملاقات میکنم بیشباهت به "من" بیزارم از سیاهیها و سکوتِ شب بیزارم از این اتاقِ تاریک بیزارم از این بَسترِ دنجِ اَمن که خیال را ناممکن میکند آخرین چراغِ خاموش، اتاق مرگ را روشن میکند...