اثری از سما سلیمانی اصل از نویسندگان انتشارات حوزه مشق
«جوانک» شیشهی عمرش به ته رسیده بود، خودش هم میدانست که در چند قدمی مرگ است . باران گرفته بود ولی برای آخرین بار شمعدانی ایوان را به رسم وداع، آبیاری کرد. آخرین آب جوش را از سماور در پیاله شیشهای ریخت، همان پیالهای که از جهاز همسرش باقی مانده بود؛ به راستی همسرش! پس چه شد؟! آن روز خاستگاری، بوی گلاب مراسم عقد، صدای عاقد، دست و رقص و شادی، آن عشق جوانی... کجا رفت بهاران به این شتاب؟! که از آدمها فقط خاطرات و از لحظهها احساسات، توشهی سفرمان شدهاند؟! به عصای چوبی تکیه داده و در آخرین...