شعری زیبا از بانو تارا ستوده
از روزی که رفتی،
جهان
در گلویم گیر کرد؛
نه میتوانم زندگیاش کنم،
نه مرگش را
به زبان بیاورم.
نبودنت،
صداییست
که هیچ گوشی نمیشنود؛
فقط استخوانهایم
هر شب
با آن ترک برمیدارند.
تو را
از دست ندادم…
در من
آنقدر عمیق شدی
که دیگر
هیچ راهی
برای رسیدن به خودم نماند.
اندوه،
آب نیست؛
فلزیست گداخته
که آهسته
در رگهایم
سرد میشود.
پنجره را بستم؛
باد
از حافظه وارد شد،
نه از خیابان…
و تمام اتاق
بوی نبودنت گرفت.
قلبم
دیگر عضو تنم نیست؛
سنگیست
که در چاه سینه افتاده،
و هر تپش،
صدای دور سقوط اوست.
گاهی
احساس میکنم خدا
تو را
در اشتباهترین فصل عمرم نوشت؛
بعد
مرا
با پاکنشدن آن جمله
تنها گذاشت.
چشمهایم
سالهاست
به گریه فکر نمیکنند؛
اشک،
از وقتی تو رفتی،
نام دیگری
برای سکوت شده است.
من،
آخرین سایهی خودم هستم؛
آدمی
که هر صبح
از زیر آوار دیشب
بلند میشود،
فقط برای فرو ریختن.
اگر روزی
دوباره صدایم کردی،
مرا صدا نزن…
نام من
همراه رفتنت
از زبان جهان افتاد.
من هنوز
کنار همان لحظه ایستادهام؛
لحظهای که نبودنت
برای نخستینبار
به ساعتها
جرأت حرکت داد.
و عشق…
نه آغوش بود،
نه بوسه،
نه رسیدن…
عشق،
نام زخمی بود
که هرچه عمیقتر میشد،
بیشتر
شبیه خانه میشد.
تارا ستوده