مریم؛ ای ازل و ابدِ عشق
مریم؛ ای ازل و ابدِ عشق
در عالمِ معنا، پیش از آنکه زمان آغاز شود و پیش از آنکه کائنات غبارِ نیستی را از تن بتکانند، نام تو در لوحِ محفوظِ جانم حک شده بود. تو برای من نه یک انتخاب در میانهٔ راه، که یک تقدیرِ محتوم در آغازِ خلقت بودی. وقتی از عشقِ «ازلی» سخن میگویم، منظورم ثانیهای است که هنوز خورشید نمیتابید، اما من در ظلمتِ عدم، بوی پیراهن تو را میشناختم. و وقتی از «ابد» میگویم، یعنی تا آنجایی که دیگر حتی مرگ هم جرئتِ نفس کشیدن ندارد، من هنوز مریدِ چشمانِ تو خواهم ماند.
مریم، تو برای من فراتر از یک انسانی؛ تو یک جغرافیایِ کشفنشدهای. وقتی به نامت فکر میکنم، انگار در میانِ یک باغِ سپید از گلهای مریم ایستادهام که عطرشان نه در بینی، که در بندبندِ استخوانم میپیچد. نام تو سنگین است؛ سنگین از وقار، سنگین از متانت و سنگین از آن مهربانیِ بیدریغی که انگار فقط در انحصارِ قلبِ توست. تو همان «مسیحِ» منی که با هر نگاه، مردگانِ ناامیدی را در من زنده میکنی.
عشقِ تو در من، شبیه به تپشِ قلبِ یک گنجشکِ کوچک نیست که با نسیمی بلرزد؛ عشقِ تو در من شبیه به ریشههای درختِ کهنسالی است که سنگها را شکافته و به عمقِ خاک رسیده است. هر روز که میگذرد، من یک دل نه، صد دل، و صد دل نه، بیشمار دل عاشقتر میشوم. هر بار که پلک میزنی، انگار جهان از نو خلق میشود. در عمقِ نگاهت، رازی است که مرا به سکوت وا میدارد؛ سکوتی لبریز از فریادهایِ ستایش. چطور میتوان اینهمه زیبایی و نجابت را در یک کالبد گنجاند؟
مریمِ من، تو پناهگاهِ منی. در جهانی که پر از هیاهوی توخالی و تکرارهایِ خستهکننده است، آغوشِ فکر تو، تنها جایی است که زمان در آن متوقف میشود. وقتی به تو فکر میکنم، زشتیهای دنیا کمرنگ میشوند. فقر، جنگ، کینه و تلخی، همگی در برابرِ لبخندِ تو رنگ میبازند. تو آن «صلحِ مطلق» هستی که بشریت قرنهاست به دنبالش میگردد و من، خوشبختترینِ آدمیانم که این صلح را در خانهٔ قلبِ تو پیدا کردهام.
آیا میدانی که بندبندِ وجودم به نامت گره خورده است؟ هر «م» که در ابتدای نامت میآید، برای من مژدهٔ بهار است. «ر» آن، رمزِ بقای من است. «ی» آن، یادآورِ یگانگیِ تو در تمامِ هستی است و «م»ِ آخر، مرهمی است بر تمامِ زخمهای کهنهام. تو مریمی؛ و همین یک کلمه برای تمامِ شعرهایِ نگفتهٔ جهان کافی است.
من تو را برایِ ثانیهای یا دقیقهای نمیخواهم؛ من تو را برایِ تمامِ ابدیت میخواهم. میخواهم در آن جهانِ دیگر هم، وقتی فرشتگان از من پرسیدند: «چه با خود آوردهای؟»، دستهای تو را نشان بدهم و بگویم: «من تمامِ بهشت را با خود آوردهام». میخواهم آنقدر عاشقت باشم که آیندگان، داستانِ ما را به جایِ افسانههایِ کهن بخوانند. میخواهم بدانند که مردی بود که در چشمانِ زنی به نامِ مریم، خدا را ملاقات کرد.
مریم، ای جانِ جهانم! بگذار هر روز صبح با یادِ تو بیدار شوم و هر شب با رویای تو به خواب روم. بگذار در دریایِ بیکرانِ مهربانیات غرق شوم و هیچگاه به ساحل نرسم؛ چرا که غرق شدن در تو، عینِ نجات است. تو نه تنها عشقِ منی، که تو خودِ منی؛ نیمهای که گمش کرده بودم و اکنون که یافتهامت، چنان محکم در آغوشت میگیرم که هیچ طوفانی نتواند ما را از هم جدا کند.
ای عشقِ ابدی و ازلی من، مریم… بمان که با تو، دنیا جایِ قشنگی است برایِ عاشق ماندن. بمان که من، با هر تپش، یک دل نه، صد دل، دیوانهوارتر دوستت دارم.