« اسکله » اثری از فاطمه قربانی (فاطمه آرا) از نویسندگان انتشارات حوزه مشق
نام اثر : اسکله 💙
یادومه همو موقعی که دستهاش کرد تو جیبش و فریاد زد : هوی نادرو سردومه!
نادر که یه چیشش اشک بید و یه چیشش خون، آروم سرش آورد بالا و گفت : تو ای هوای سردم، نمیلی پای این آتیش گرم شم!؟ همیشه باید یادت بیارن که آدمانه تنها بلی به کاراشون فکر کنن!؟ مو الان چراغ گازیوم که مثلا گرمت کنوم!؟ ها! بوگو ده! چته!؟ میخوی همینجا برم سیت هیزوم بچینوم !؟ میخوی!؟ هیزوم های تر خونه ی مشت عباس بچینوم بدوم دستت ولوم کنی! با فریادی بلند گفت : میخوی !!
آخ آخ خانم دکتر هنوز صداش داره تو گوشوم میپیچه! صدای ( میخوی) ای که نونوم از سر عصبانیت بید یا دوست داشتن ! فقط میدونم نادرو سر بهترین دوستش، ( ابوذر اسکله) داد بدی زد! ازش میگفتن ابوذر اسکله، چون کل کودکی و هست و نیست ابوذر، خلاصه میشد تو همو اسکله ی بوهای که بعد از فوتش هم به ابوذر ارث رسیده بید !!! از طلوع آفتاب تا مغرب، تو اسکله راه میرفت و سی خوش شعر میخوند! شعری که بعد از فوت بوهاش، دیه از اسکله نومد بیرون! هرچی فکر میکنوم میبینوم بعضی چیزا نباید اصن پیش بیو، وقتی پیش بیو وابستت میکنه و حالا بیو درستش کن! مو، دنبال تیکه تیکه ی قلب شکسته ی ابوذر، ای سالها گشتوم؛ هر گوشش که سی میکردوم، مواجه شدوم با خاطراتی پخش و پلا که از او و خونوادش مونده! اسکله، مأمن ابوذره هنوزم ولی مأمنی که دیه نمیتونه توش آواز بوخونه و صداش برگشت پیدا کنه! خودش میگفت : وقتی صدام برمیگرده، احساس میکنوم یکی مثه بوهام داره صدامه منعکس میکنه! اما حالا دیگه بوهای نیست که بخواد هم پای دنیای ابوذر جلو بره! ابوذر، رفیق صمیمی و نون و نمک خورده ی بچگی نادر بید و از عمق جان برای هم جون میدادن! اما اون شب، وقتی داشتوم از سر تپه رد میشدوم انگار ردپای خیلی چیزا از بین رفته بید و شده بیدن دو تا غریبه! ابوذر و نادر حالا پنج ساله غبار کدورت، رفع نمیکنن و از هم گله و شکایت دارن!
مو نمیفهموم این کینه و عداوت از کجا شروع شد و سر چه بید ! فقط میدونوم که اسمشم قشنگ نیست بعد از این همه صمیمیت چندین ساله ؛ مثل دو تا کاکا بیدن؛ اینجوری بخوایم راجع بهش قضاوت کنیم، مو که واقعا نمیتونوم! خیلی چیزا بینشون از بین رفته بید اما به نظروم یه چیزی برا دووم هر رابطه ای، مهم تر از سایر چیزا هست و اونم فقط اینه که دلاشون هنوز با همه؛ این دلم وقتی با هم باشه هنوز، یعنی دیگه هیچی نمیتونه تکون آدم بده حتی اگه بیان بلوک شرق و غرب کنن یا دیواری بچینن به بلندای چین و بخوان تفرقه بندازن بازم چون دل، اصله و واسطه ست کار تمومه و هیچی نمیتونه تکونشون بده!
حرف « دل » شد، سیت از دل گفتوم و شنیدیم با هم؛ بذار یه چیزی رو واضح تر بوگوم؛ اونم اینکه هرجای آدم درد بگیره، عیبی نداره اما خدا کنوم تو ای شهر دراندشت، آدمی دلش درد نگیره ..دل که درد بگیره، آدمی میو بشه مرهمش، سنگ صبورش و وقتی ببینه از طرف همون آدمه دلش درد گرفته، اینجا دیگه نمیدونه به کی پناه ببره و بزرگترین عیب زندگی بشر همینه که نمیدونه تهشم باید به کی پناه ببره! کاش آدم دلش درد که میگرفت، یه مسکن بید که میخوردی و آروم میگرفتی؛اما حیف که مسکن هر آدمی، هر ابوذری یه نادرو دیگه س!
نویسنده : فاطمه قربانی ( پروانه آرا )💚
با رویکردی از نوع جدید داستان ( الگو گرفته شده از داستانهای احسان عبدی پور به خصوص «زینت و مک لوهان»_ لهجه ی شیرین و نغز جنوب کشور )🤍
چقدر زیبا 🥹❤️🔥