قلم شما

داستانی از لیلا مدرس از نویسندگان انتشارات حوزه مشق

 

مادرش سرد برخورد کرد. آن سعیده خانم همیشگی نبود. حق داشت. تمام رویاهای پسرش را بر باد داده بودم.
– عرفان نیست، از بعد جداییتون دیگه پیش ما نیومده. گفت می‌خواد تنها باشه، ما هم به خواسته‌ش احترام گذاشتیم.

اشکی از گوشه‌ی چشمم سرازیر شد و سریع پاکش کردم. گفتم:
– یعنی نمی‌دونین کجاست؟
– نه.
از لحن صحبتش پیدا بود که علاقه‌ای به ادامه دادن ندارد. تشکری کردم و از خانه بیرون رفتم.

قلبم می‌تپید، نفس‌هایم کوتاه بود، و ذهنم درگیر بود. حالا چطور باید پیدایش می‌کردم؟ نه جواب پیام‌هایم را می‌داد، نه تماس‌هایم. هر ثانیه نبودنش، هر سکوتش، مرا بیشتر به سمت خود می‌کشید و نمی‌گذاشت آرام بگیرم. گویی تنها راه فهمیدن حقیقت، دنبال کردنش بود.

ناامید به خانه برگشتم، اما دست از تلاش برنداشتم. دوباره پیام دادم. دوباره تماس گرفتم. هیچ پاسخی نبود.

کاش حداقل سیم‌کارتش را عوض می‌کرد تا خیال کنم راه ارتباطی قطع شده. اما نه… پیام‌هایم خوانده می‌شدند و جوابی نمی‌آمد. سکوتش از هر «نه»ای دردناک‌تر بود. یعنی می‌دید… و نمی‌خواست جواب بدهد.

همین سکوت عزمم را جزم کرد. باید پیدایش می‌کردم. قلبم آرام نداشت. هر تپشش اسم او را صدا می‌زد.

تازه فهمیده بودم چه عذابی به عرفان داده‌ام. هیچ‌وقت جواب «دوستت دارم»هایش را ندادم. فقط لبخند زدم. لبخندی خالی، بی‌روح. در شادی‌هایش شریک نشدم. برایش تولد نگرفتم.

تصویر آن روز مثل خاری در ذهنم فرو رفت. روزی که خودش یک کیک کوچک خریده بود. با همان لبخند مهربانش گفته بود:
«می‌دونستم یادت نمی‌مونه تولدم رو… واسه همین خودم گرفتم. بهونه‌ای باشه کیک بخوری. تو که کیک دوست داری.»
قلبم فشرده شد. حتی آن روز هم نفهمیدم چقدر دلش شکسته. او ریزترین جزئیات مرا بلد بود. می‌دانست چه کیکی دوست دارم، چه رنگی را بیشتر می‌پوشم، حتی وقتی حالم بد است صدایم کمی می‌لرزد.

و من؟
من در ذهنم هنوز هومن را صدا می‌کردم.
حالا اما حتی اسم هومن هم آزارم می‌داد. جایی در قلبم نداشت. عرفان بی‌آنکه بفهمم، آرام‌آرام صاحبش شده بود.

تصمیم گرفتم دوباره به خانه پدرش بروم. این بار التماس می‌کردم. مطمئن بودم خبری دارند.

زنگ را فشار دادم. دستم می‌لرزید. قلبم آن‌قدر محکم می‌زد که حس می‌کردم صدایش پشت در شنیده می‌شود.
در باز شد. دختری را دیدم که نمی‌شناختم. زیبا بود. مرتب. آرام.
با تردید گفتم:
ـ ببخشید… من با سعیده خانم کار داشتم؟
لبخند زد.
ـ بله، الان صداشون می‌کنم.
در را بست. هنوز جمله‌اش تمام نشده بود که صدایی از داخل خانه بلند شد. صدایی که خون را در رگ‌هایم منجمد کرد.
ـ سارا، کی بود؟
نفس در سینه‌ام حبس شد.
دختر گفت:
ـ یه خانمی با مادرت کار داره.
صدای عرفان بود.
همان صدا. همان تُن.
مادرش گفته بود خبری از او ندارد. پس اینجا چه می‌کرد؟
و آن دختر… سارا؟

خشکم زده بود. موجی از خشم و حسادت در وجودم پیچید. پس به تنهایی‌اش پایان داده بود؟ این‌قدر زود؟ این‌قدر راحت؟
اما چه حقی داشتم ناراحت باشم؟
خودم خواستم برود. خودم گفتم دوستم نداشته باشد. خودم خواستم آزاد باشد.
پس چرا سینه‌ام می‌سوخت؟
یک قدم عقب رفتم. باید می‌رفتم. همین حالا. قبل از اینکه فرو بریزم.
در باز شد.
عرفان مقابلم ایستاده بود.
چشم‌هایش پر از تعجب شد.
ـ رها؟
زبانم بند آمده بود.
ـ ببخشید… من… نمی‌خواستم مزاحم شم… فقط…
نگاهم ناخواسته به آن دختر افتاد که پشت سرش ایستاده بود. لبخندش هنوز محو نشده بود.
چیزی درونم شکست.
دیگر نتوانستم ادامه بدهم. بدون اینکه منتظر حرفی بمانم، برگشتم و رفتم. فقط رفتم.
من حق نداشتم برگردم. تصمیم را خودم گرفته بودم. او هم اجرا کرده بود.
پس چرا این‌قدر متشنج بودم؟
چرا حس می‌کردم چیزی را برای همیشه از دست داده‌ام؟
شاید باید واقعاً می‌رفتم. این بار برای همیشه…
تند قدم برمی‌داشتم. اشک‌ها بی‌اجازه روی صورتم می‌ریختند، دیدم را تار کرده بودند. نفس کم می‌آوردم، انگار هوا برای من کم شده بود.

حسی در سینه‌ام می‌سوخت که از خیانت هومن هم تلخ‌تر بود. آن یکی غرورم را شکست، این یکی قلبم را.

نمی‌دانستم کجا می‌روم. فقط می‌خواستم دور شوم. از آن خانه، از صدای او، از تصویری که از او کنار آن دختر در ذهنم ساخته بودم.
پا به خیابان گذاشتم. بوقی کشیده شد. ناگهان دستی محکم بازویم را گرفت و با شدت به عقب کشید.
– رها! حواست کجاست؟

بدنم به سینه‌اش برخورد کرد. چند ثانیه طول کشید تا بفهمم چه شده. سرم را بالا آوردم. همان چشم‌ها. همان نگاه عمیق و آشنا. و همین آشنایی اشکم را بیشتر کرد.

 

چای به دست کنار پنجره ایستاده بودم، غرق در فکر و خیال، که صدای عرفان به گوشم رسید.
– بیا بشین، باهات حرف دارم.

آرام برگشتم. روی مبل نشسته بود و چشم‌هایش را به من دوخته بود. قرار بود با او اتمام حجت کنم، به او گفته بودم که دیگر نمی‌خواهم خودش را به پای من بسوزاند.
قدم‌های آرامی برداشتم و روبه‌رویش نشستم، فنجان چای را روی میز گذاشتم.

خونسرد نگاهش کردم. کمی جا به جا شد و بعد گفت:
– من فکرامو کردم، نمی‌خوام تو اسیر من باشی. از اول هم نمی‌خواستم. حالا که تو اینطور می‌خوای، باشه، من مشکلی ندارم. بریم و توافقی جدا بشیم. این خونه هم به عنوان مهریه‌ت به نامت کردم که دیگه هیچ بحثی نمونه.

اخمی کردم و با دلخوری گفتم:
– من از تو مهریه خواستم؟
نفس عمیقی کشید و آرام گفت:
تو نخواستی، اما من نمی‌تونم زنم رو بدون مهریه طلاق بدم.

برای به دست آوردن این خانه تلاش زیادی کرده بود و از موفقیتش خوشحال بود. اما من، با بی‌رحمی، همه‌ی آرزوهایش را خراب کرده بودم. هیچگاه فکر نمی‌کردم که از من بگذرد. عرفان مرا دوست داشت، اما تصمیمش برایم باورکردنی نبود.

به خاطر خیانت هومن، قلبم سرد شده بود. در دل هنوز با هومن بودم. عشقی که دیگر به آن اعتقادی نداشتم، ولی فراموشش نمی‌کردم و نمی‌توانستم احساساتم نسبت به عرفان را کامل بپذیرم.

عرفان مکثی کرد و ادامه داد:
– من این خونه و زندگی رو با تو می‌خواستم. حالا که تو نمی‌خوای، منم دیگه به دردم نمی‌خوره.

بلند شد. نگاهم به نگاهش گره خورده بود و بغضی که در چشمانش موج می‌زد را می‌دیدم و در دلم فشاری حس می‌کردم. سرم را پایین انداختم. نمی‌توانستم تحمل کنم.
– واقعاً متاسفم! دوست نداشتم کار به اینجا بکشه. تو مرد خوبی هستی و من لایق تو نیستم. نمی‌خواستم زندگیتو پای من هدر بدی.

دستش را به معنای سکوت به سمت من دراز کرد و گفت:
– بس کن دیگه، ادامه نده. همه چیز رو قبلاً برام گفتی… تو از اول همه چیز رو بهم گفته بودی. خب نشد، زوری که نیست. این یه سال هم گذشت و نتونستم تو رو عاشق خودم کنم. فایده نداشت…

سوئیچ ماشینش را برداشت و به سمت در رفت، در حالی که گفت:
– فردا تو محضر می‌بینمت.
صدایش کردم:
– عرفان، این خونه رو نمی‌خوام، می‌رم پیش مادرم. من هیچ چیزی از تو نمی‌خوام…
کنار در نیمه‌باز ایستاده بود، برنگشت.
گفت:
– من دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم…
و رفت. مرا با عذاب وجدانم تنها گذاشت.

رفتنش هنوز مثل یک سنگ سنگین روی قلبم بود و جای خالیش همه‌جا با من بود. هر گوشه‌ی خانه، هر صدا، هر سایه، خاطره‌ای از او زنده می‌کرد.

چیزی بود که خودم خواسته بودم، اما حالا نمی‌توانستم هیچ لحظه‌ای بدون فکر کردن به او بگذرانم. هومن، عشقی که سال‌ها پایش ریخته بودم و حالا پاک شده بود، جایش را به عرفان داده بود. مردی که عاشقم بود و من نادیده‌اش گرفته بودم، حالا همه‌چیزم شده بود.

هر طرف که سرم را می‌چرخاندم، تصویر او را می‌دیدم. صدای قدم‌هایش در ذهنم پیچیده بود، خنده‌اش از گوشه‌ی اتاق می‌آمد، حتی وقتی در واقع نبود. قلبم برایش به تپش افتاده بود و هر ضربه‌ی آن، آتش عذاب وجدان و دلتنگی را شعله‌ور می‌کرد.
دست‌هایم بی‌اختیار تکان می‌خورد و نفس‌نفس می‌زدم. انگار هر ثانیه‌ای که نمی‌توانستم او را ببینم، زمین زیر پایم خالی می‌شد.

روی تخت نشسته بودم، سرم میان دست‌هایم، گوشی‌ام را در دست گرفتم و دوباره شماره‌اش را گرفتم. صدای زنگ گوشی در گوشم می‌پیچید، اما هیچ پاسخی نبود.

قلبم شکسته بود و نمی‌توانستم صبر کنم. هر ثانیه‌ای که می‌گذشت، اضطراب و وسواس ذهنم بیشتر می‌شد. نمی‌دانستم چرا اینقدر عجله دارم، اما دیگر هیچ لحظه‌ای نمی‌توانستم بدون او باشم.

لباسم را به سرعت پوشیدم، کفش‌هایم را به پا کردم و از خانه بیرون زدم. خیابان‌ها تاریک و سرد بودند و هر صدای باد یا خنده‌ی دور، قلبم را به لرزه می‌انداخت.

تاکسی گرفتم و راهی منزل پدر و مادرش شدم. پشت در خانه، نفسم بالا نمی‌آمد و دستم می‌لرزید. چند لحظه‌ای ایستادم، چشمانم را بستم و سعی کردم جرأت کنم.
وقتی در باز شد، چند قدم عقب کشیدم. با دیدن مادرش شرم و اضطرابم بیشتر شد. سرم را پایین انداختم و سلامی خشک گفتم.
– رها!

سرم را بلند کردم، بغض گلویم را گرفته بود و نمی‌توانستم حرفی بزنم.
– این موقع شب، کاری داشتی دخترم؟
آب دهانم را سخت قورت دادم و گفتم:
– می‌خواستم عرفان رو ببینم. هر چی بهش زنگ می‌زنم جواب نمی‌ده، واسه همین مزاحم شما شدم.

 

دستم را از دستش بیرون کشیدم، اما انگار هنوز گرمای لمسش روی پوستم مانده بود.
– گریه می‌کنی؟
خواستم بگویم نه، اما صدا از گلویم بیرون نیامد.
– چیزی نیست…
نفس عمیقی کشید، اما صدایش آرام نبود.
– پس برای چی اومده بودی خونه‌ی مامانم؟
نگاهش نکردم. نمی‌توانستم.
-اشتباه اومدم، اشتباه کردم.
یک قدم نزدیک‌تر شد.
– رها، آدم اشتباهی اون همه راه نمیاد. چی شده؟
سکوت کردم. قلبم آن‌قدر محکم می‌کوبید که می‌ترسیدم صدایش را بشنود.
– اومده بودم بگم خونه رو پس بگیرن… نمی‌تونم اونجا زندگی کنم… اون خونه مال من نیست.
چند لحظه نگاهم کرد. بعد آرام گفت:
– پس برای همین وقتی سارا در رو باز کرد، اون‌طوری نگاهش کردی؟
سرم ناخودآگاه بالا آمد. مگر چطور نگاهش کرده بودم؟
– سارا…
لبخند کمرنگی زد.
– دختر عمومه، از شهرستان اومده، چند وقت پیش مامانم می‌مونه.
چیزی درونم فرو ریخت. حسادت مثل موجی که خودش را به صخره بکوبد، آرام گرفت، اما جایش را شرم گرفت. اشکم دوباره جاری شد.
آرام‌تر گفت:
– حسودی کردی؟
لبم لرزید. نمی‌خواستم اعتراف کنم، اما نتوانستم انکار هم بکنم. فقط گفتم:
– وقتی دیدمت کنار یه نفر دیگه… نفسم بند اومد. فکر کردم خیلی راحت ازم گذشتی… فکر کردم فقط منم که این‌قدر اذیت می‌شم.
سکوت بینمان کش آمد. صدای عبور ماشین‌ها دور شد. انگار دنیا کمی عقب رفت.
– تو که گفته بودی نمی‌تونی دوستم داشته باشی؟
اشک‌هایم را پاک نکردم این بار.
– فکر می‌کردم نمی‌تونم. فکر می‌کردم قلبم هنوز جای یکی دیگه‌ست. ولی وقتی رفتی… هر جا نگاه کردم تو بودی. صدات، خنده‌ات، حتی غر زدنت سر اینکه چرا چای سرد شده… همه‌جا بودی.
نفس لرزانی کشیدم.
– یه لحظه وقتی تصور کردم که یه نفر دیگه جای من تو زندگیت ایستاده…
چشم‌هایم را بستم.
– من از اینکه از دست دادمت ترسیدم، عرفان. چون… چون دوستت دارم. بیشتر از چیزی که جرأت داشتم بهش اعتراف کنم.

سکوت افتاد. اما این بار سکوت خفه‌کننده نبود. مثل لحظه‌ای قبل از باران بود.
آرام گفتم:
– دیر فهمیدم… ولی فهمیدم. و اگر بخوای بری… حق داری. فقط نمی‌خواستم بدونی که بی‌تفاوت بودم. نبودم.
چشم‌هایم را به زمین دوختم، نفسم هنوز تند می‌زد. هر ثانیه که نگاهم را از او می‌دزدیدم، قلبم بیشتر می‌سوخت.
اشکها روی صورتم جاری بود اما دیگر ترسی نداشتم از پنهان کردنشان.
سرم را بلند کردم. عرفان فقط نگاهم کرد. چشم‌های مشکی‌اش کمی نرم شده بودند، همان نرمی که دلم را همیشه لرزان می‌کرد. لبخند بزرگ نبود، اما همین نگاه کوتاه پر از معنا بود.
نفس عمیقی کشیدم و برای اولین بار بعد از مدت‌ها آرامش را حس کردم. اعترافم انجام شده بود و حتی همین نگاه، نشان می‌داد که شاید هنوز برای او اهمیت دارم.
سکوت بینمان کش آمد، پر از حرف‌های گفته‌نشده. گام کوچکی برداشتم، هنوز ترسیده و لرزان، اما با قلبی آزاد.

و شاید… شاید هنوز فرصتی باشد برای ما

 

 

 

 

از قلم تا جاودانگی… با شما!
انتشارات حوزه مشق با عشق به کتاب و باور به استعدادهای این مرز و بوم فعالیت می‌کند. ما به جای ساختن کتاب‌های سطحی، به خلق آثار ماندگار و حمایت از نویسندگان و شاعران عزیزمان افتخار می‌کنیم. هر نقدی که از روی خیرخواهی و سازندگی باشد، گوش جان می‌سپاریم؛و با قدرت به مسیرمان ادامه می‌دهیم.

خدمات ما شامل چاپ کتاب‌های شعر، داستان، رمان، دلنوشته، کتاب کودک، ترجمه و تبدیل پایان‌نامه به کتاب است.

انتشارات حوزه مشق؛ جایی برای رویش، قلم و جاودانگی.

09393353009

09191570936

#چاپ_داستان #چاپ_شعر #چاپ_رمان #داستان #شعر #رمان #شاعر #نویسنده #چاپ_کتاب #فردین_احمدی #حوزه_مشق #انتشارات_حوزه_مشق #نویسنده #محقق #پژوهشگر #مترجم #ایران #قلم #کتاب #ادبیات #فرهنگ #هنر

Author Image
انتشارات بین‌المللی حوزه مشق

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آیا کتابی در دست نوشتن یا آماده ی چاپ دارید ؟
موضوع کتاب شما چیست ؟
چرا چاپ کتاب در حال حاضر برای شما مهم است؟
کتاب شما حدودا چند صفحه است ؟
برای چاپ کتاب خود چه خدماتی نیاز دارید ؟
برای چاپ کتاب خود حاضرید چه میزان سرمایه گذاری ‌کنید؟
چه زمانی می خواهید چاپ کتاب را آغاز کنید ؟