قلم شما

« رها» داستانی از زینب ابراهیمی از نویسندگان انتشارات حوزه مشق

 

رها

(روایتی متفاوت و واقعی در دل جنگ)!

رها با حالت سردرگمی و به شکلی که نمی دانست باید از کجای قصه شروع کند، گفت: عشق… همیشه برام قشنگ، با ارزش و قابل احترام بود و یک تصور رویایی ازش داشتم… سپس خنده ی تمسخر آمیزی کرد و بعد از لحظاتی سکوت ادامه داد: اما عاشق که شدم… تمام تصوراتم و معنایی که نسبت به عشق داشتم به چالش کشیده شد و حتی، تغییر کرد! مکث کوتاهی کرد، به نقطه ای خیره شد و بعد از دقایقی کوتاه با صدایی آرام ادامه داد: یکی از مهم ترین چیزهایی که فهمیدم این بود؛ هر چقدر هم خوب باشی و زیبا ببینی، در مقابل تنوع طلبی و بی وفایی، از عشق عبور خواهی کرد…!!
مجددا برای لحظاتی غرق در سکوت به یک نقطه خیره ماند، نفس عمیقی کشید و سپس گفت: در کنار او مصداق آدمی بودم که محبت کرد… اما بی مِهری دید!
تعهد داشت… اما شاهد تنوع طلبی بود!
احترام گذاشت… اما بی احترامی دید!
هر جمله ای که می گفت در فکر فرو می رفت گویی آن کلمات او را به خاطرات گذشته پرت می کردند. با دو دستش صورتش را گرفت و بعد از لحظاتی دستی بر صورتش کشید و ادامه داد: او بسیار به من ستم کرد… بسیار و بسیار!! فکر می کنم تا ابد، بی معرفت ترین آدم زندگی من خواهد بود!! چون هیچ کس بی معرفتی رو به اندازه ی او، بلد نیست!!!
هر جمله گویی انرژی زیادی از رها می گرفت! انگار با گفتن این مطالب خسته شده بود!
رها سرش را به نشانه ی ناراحتی تکان داد و گفت: موقع آخرین خداحافظی، او را بخشیدم. یعنی… من، بخشیدم اما… اما، به خاطر زخم هایی که به قلبم زده بود توقع داشتم خدا او را نبخشد و تاوان پس دهد! انگار بخشش من صرفا در کلام بود چون گاها آن قدر نسبت به او خشم داشتم که نمی خواستم خدا او را ببخشد…!!!
نیشخندی زد، نگاهی به من انداخت و ادامه داد: من آدم بدی نیستم اما او… آنقدر بد کرد که بخشیدنش برام خیلی سخت شد…!
برای لحظاتی در فکر فرو رفت و چیزی نگفت. موقع سکوت، دستانش را گرفتم که انگار تبدیل به تکه هایی از یخ شده بودند!!
رها بعد از دقایقی و با نگاهی سرد گفت: تا اینکه جنگ شد… و دوباره با صدایی آرام تر، تکرار کرد: تا اینکه جنگ شد…! سپس ادامه داد: در ایام جنگ، متوجه شدم منطقه ای که در آن ساکن است مورد اصابت موشک قرار گرفته… حال عجیبی داشتم! اصلا نمی دانستم باید چه کار کنم…! نگران شده بودم! من که گاها در مرز بین بخشیدن و نبخشیدن گیر می کردم، حال دوباره نگران شده بودم…!!! با ناراحتی، لبخند کوتاهی زد و گفت: حتی به این فکر کردم که از طریق تماس یا پیامک حالش را بپرسم اما تلخی خاطرات دور، این اجازه را نداد.
تا آن روز حداقل در کلام او را بخشیده بودم اما خیلی وقت ها دوست نداشتم خدا او را ببخشد و از جفایش بگذرد! اما بعد از خواندن آن خبر در دل روزهای جنگ… از او، گذشتم؛ یعنی… بار دیگر بخشیدم و عمیقا از خدا خواستم که از او ‌‌‌‌بگذرد و برای سلامتی اش نیز دعا کردم! آنجا بود که فهمیدم بخشش و رهایی واقعی تازه اتفاق افتاده و من تا آن روز تصور می کردم که او را بخشیده ام!!
سوالی مدام در ذهنم مرور می شد، گلویم را صاف کردم و با تردید گفتم، می تونم یه سوال بپرسم؟
رها با لبخندی مهربان و نگاهی گرم به سمتم چرخید و جواب داد: آره… بپرس.
از سوالم مطمئن نبودم، لحظاتی مکث کردم.
او مجددا گفت: بپرس، راحت باش.
لحظاتی گذشت، سپس پرسیدم: بعد از اتفاقاتی که در منطقه ی سکونتش افتاده، ازش خبر داری؟ سالم هست؟ یعنی… حالش خوبه؟
رها مکثی کرد و پاسخ داد: حالش… فکر می کنم وضعیت جسمانیش خوبه…! البته حدس میزنم اینطور باشه…!
با سردرگمی سوال کردم: چطور اینو میگی؟!!
رها بعد از لحظاتی جواب داد: بر اساس آخرین زمان آنلاین شدنش گفتم! چون او کسی نیست که گوشیش رو به شخص دیگه ای بده! به همین خاطر میگم احتمالا از نظر جسمانی خوبه…!! با کلافگی ادامه داد: شاید عجیب باشه ولی… این تنها راهی بود که در مورد وضعیتش مطلع بشم! سپس لبخند تلخی زد و گفت: تمام پل های بین ما خراب شده و هیچ راهی نمونده که حتی نگرانی این شرایط خاص هم باعث بشه با او تماس بگیرم و از حالش با خبر بشم! با این حال، امیدوارم حالش خوب باشه…
نفس عمیقی کشید و کمی از لیوان آبی که روی میز بود، نوشید…
سپس با صدایی آرام گفت: خیلی وقت تو کافه نشستیم! لبخند تلخی زد و ادامه داد: البته فکر کنم روایت قصه ی من طولانی بود و… دیگر، چیزی از داستانش نگفت و سکوت کرد…
حس می کردم این گفتگو باعث خستگی ذهنی اش شده…
رها مدت ها بود که از عشق به بی تفاوتی رسیده اما حالا از خشمی که نسبت به آن شخص و حتی خودش… بله درست خواندید…! رها نسبت به خودش، به خاطر تمام خوبی هایی که نثار دیگری کرده بود… خشم داشت!

اما در نهایت و بعد از فراز و فرود های بسیار… به صلح و بخشش رسید و آخرین گرد های بدی و خشم، باقیمانده از گذشته ی دور را از قلب خود تکانید و رها شد…!
و حالا به راستی، رها… رها شد!

(پایان)
(نویسنده: زینب ابراهیمی)

 

 

 

 

 

از قلم تا جاودانگی… با شما!
انتشارات حوزه مشق با عشق به کتاب و باور به استعدادهای این مرز و بوم فعالیت می‌کند. ما به جای ساختن کتاب‌های سطحی، به خلق آثار ماندگار و حمایت از نویسندگان و شاعران عزیزمان افتخار می‌کنیم. هر نقدی که از روی خیرخواهی و سازندگی باشد، گوش جان می‌سپاریم؛و با قدرت به مسیرمان ادامه می‌دهیم.

خدمات ما شامل چاپ کتاب‌های شعر، داستان، رمان، دلنوشته، کتاب کودک، ترجمه و تبدیل پایان‌نامه به کتاب است.

انتشارات حوزه مشق؛ جایی برای رویش، قلم و جاودانگی.

09393353009

09191570936

#چاپ_داستان #چاپ_شعر #چاپ_رمان #داستان #شعر #رمان #شاعر #نویسنده #چاپ_کتاب #فردین_احمدی #حوزه_مشق #انتشارات_حوزه_مشق #نویسنده #محقق #پژوهشگر #مترجم #ایران #قلم #کتاب #ادبیات #فرهنگ #هنر

Author Image
انتشارات بین‌المللی حوزه مشق

One thought on “« رها» داستانی از زینب ابراهیمی از نویسندگان انتشارات حوزه مشق

  1. به راستی رها،رها شد…چه تعبیر قشنگی!
    ممنون از متن پرتاملی که نوشتی عزیزدلم.
    قلمت همیشه سبز!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آیا کتابی در دست نوشتن یا آماده ی چاپ دارید ؟
موضوع کتاب شما چیست ؟
چرا چاپ کتاب در حال حاضر برای شما مهم است؟
کتاب شما حدودا چند صفحه است ؟
برای چاپ کتاب خود چه خدماتی نیاز دارید ؟
برای چاپ کتاب خود حاضرید چه میزان سرمایه گذاری ‌کنید؟
چه زمانی می خواهید چاپ کتاب را آغاز کنید ؟