اثری از مهدیه چاچه ای از نویسندگان انتشارات حوزه مشق
نمیدونم... نمیدونم از کجا و چه طوری شروع کنم فقط اینو میدونم که حرف دل را باید زد نمیدونم چرا دلها از هم دور شد،چشم ها گریون شد،لب ها به جای اینکه بخندند ،میگریند شاید واقعا از هم دور شدیم یا یادمون رفته ما آدمها دل داریم اون قدری که دل آدمها شکسته میشه ،اجسام شکستنی ،شکسته نمیشه گاهی اوقات اونقدر بعضی از حرفها و غصه ها روی دل آدم سنگینی میکنند که از شدت ناراحتی، حتی گریه نمیکنیم قدیما واقعا چقدر خوب بود قدیما یادم میاد فصل بهار و تابستون که میشد منتظر یخمک و میوه های خوشمزه اش...