اثری از لیلی تورک از نویسندگان انتشارات حوزه مشق
تاحالا پیش اومده براتون باسنگ حرف بزنین... باسنگ درد ودل کنین ... بغلش کنین وبوسش کنین، بلکه دل ناآرومتون آروم بگیره ... بلکه دلتنگیتون ی کم فروکش کنه... من خیلی درد ودل کردم باسنگ ، بایه سنگ سردی که فاصله انداخته بین من وبابام... من هرموقع که دلتنگ بابام میشم میرم قبرستون سمت خونه ابدیش ... میشینم بالاسر سنگ قبرش از دلتنگیام میگم براش ،ازدرد ودلای که هیشکی جزخودش ازش خبرنداره... ازنبودش گلایه میکنم، ازاینکه چقدتنهام بعد رفتنش... بابام هیچ وقت گلایه نمیکنه ازم، باهمون صبوری همیشگیش حرفامو میشنوه، باحس بودنش آرومم میکنه ... اماالان جای شونه امن مردونش...