اثری از نرجس باقری «هُوَر» از شاعران انتشارات حوزه مشق
خدایا قهوهمان نشود در کافهای دنج کنار پنجره چشم در چشم، تو دستت را زیر چانهات بگذاری و لبخندی نثارم کنی. من از گلایههایم بگویم از رنجشها و رنجهای قلبم، از بخششهای ناتمام… تو دستانم را نوازش کنی و بگویی: «همه اینها را میدانم.» دستت را در دستانم بگذار و به من اعتماد کن… بیا، همراه من شو… از این کافهی سرد و بیروح برویم، سراسیمه و دوان مرا به دشتی پراز نرگسها ببری. صدای خندهمان آهنگی طنینانداز شود در میان دشت نرگسها بپیچد میان عطر نرگس و نسیم ملایم، در آغوش طبیعت و با قلبهای پیوند شده روزی نو...