اثری از فریده چابک از نویسندگان انتشارات حوزه مشق
ورقپارهها: تمام شب شهاب بیدار بود و روی داستانش کار میکرد. چشمهایش از بیخوابی قرمز شدهبود. صبح سر سفرهی صبحانه همان پیراهن تازهام را پوشیدم. همانکه با پارچهی راهراه آبی، تازه دوخته بودم. به شهاب گفتم: « دلم خیلی گرفته. این تابستون من رو میبری دریا؟ همهی مردم هرسال شمال میرن، ولی ما سه ساله که همش خونهایم.» شهاب خمیازهای کشید و کشوقوسی به بدنش داد. سرش را داخل ورقهایش کرد و گفت: «اختر خودت میدونی، من آه در بساط ندارم. چه برسه به مسافرت! بذار این کتاب جدیدم چاپ بشه. شاید این یکی خوب فروش کنه و بتونیم بریم...