اثری از روشنا ورزشی از شاعران انتشارات حوزه مشق
«رها کردم …» در دل شب، آنگاه که ماه بر فراز خاطرات تلخ و سپید میتابد، با جوهرِ روح، بر کاغذِ زمان مینویسم: آدمهایِ نادرست راهنمایانِ حقیقیِ روح اند… به شرطی که جسارتِ رها کردنِ پنجههای خیسِ خاطره را داشته باشی و در بلندای تنهایی، خورشیدِ درون را درآغوش کشی. اکنون، در نقطهای از این تردیدِ بیانتها، جانم فریاد برمیآورد: «رها کردم!» همه چیز، وارونهیِ باورهایم چرخید، دریای اعتماد، طوفان شد و کشتی شکست. تا مغزِ استخوان، زخم خوردم از تیغِ نامهربانیها، و کاردِ بیرحمی به اعصابِ روحم رسید. و من، با قلبی که بند بندش را به زنجیرِ وابستگی...