اثری از فاطمه رنجبر از شاعران انتشارات حوزه مشق
یه شب که من خسته بودم چشمام و روش بسته بودم اومد نشست کنارم و دست کشید روی سرم، نوازشش چه حالی داشت دلم میخواست خوابم خواب ابد بشه حیف که نمیشد سرنوشت عوض بشه ببین چه دنیایی داریم! جوونیم اما خیلی مرگ و دوست داریم چه دورهی عجیبیه! پیراش عمر از خدا میخوان! جوانامون دست به دعان میگن خدا یا مرگمون و برسون یا دردا و غصهها رو از شونهمون بتکون کجای دنیا رو دیدین که شادی رو منع کنن غم رو به کرسی بشونن عجب حال و هواییه! عجب دنیای زاریه خسته شدیم توی جوونی پیر شدیم بال...