اثری از زینب رحیمی از نویسندگان انتشارات حوزه مشق
وقتی که مُردم، ای عزیزترینم! برایم شعری غمگین مخوان؛ بر گورم گُلی نگذار و سروِ سایهگستری کنار سرم نکار. بگذار چمن سبز بر مزار من از شبنم و باران خیس شود؛ اگر خواستی به یادم آور، و اگر خواستی هم فراموش کن. نه سایهای را خواهم دید، نه بارانی را حس خواهم کرد؛ و نه آواز شباهنگی را خواهم شنید که انگار با دردی در سینه میخواند. و در رؤیایی بیسپیدهدم، بدون لحظهی غروب، شاید به یاد تو باشم، و شاید نیز فراموشت کنم. مرگ برای او یک آغاز بود اما در ذهن عزیزترینش، بهعنوان پایان قلمداد میشد. نمیخواست تنها...