اثری از فاطمه رشیدی از نویسندگان انتشارات حوزه مشق
داستان: تروما چشمان ماتم زدهاش محیط اطراف را میپایید اما دستانش بیاختیار قلنج یکدیگر را میشکستند. در سکوت وهم آوری همواره برای حرف زدن این پا و آن پا میکرد؛ هیچ دلم نمیخواست او را به حرف زدن وادار کنم حداقل نه تا وقتی که تا این حد در خود چمباتمه زده بود. نگاهم به طرف دست های سفید ظریفش کشیده شد که با خشم در هم تنیدهاند و با لرزش پاهایش سمفونی درامی به اجرا در آوردهاند. سرش را به سقت دوخت و در حالی که زیر چشمی نگاهم میکرد:« ممکنه خواهش کنم موقع حرف زدن به صورتم نگاه...