اثری از شمیم کولیوند از نویسندگان انتشارات حوزه مشق
برای آزادی میخواست از هرچه قفس که جهان به خود دیده، بگریزد. برای تاختن روی اسبِ اقبال، آنقدر تند میدوید که خاک، حیران به دور خود میچرخید و به زمین کوفته میشد. روزها، ماهها، سالها با این تفکر در پی رهایی، با سرعت گام برمیداشت و غافل از خارهای مغیلانی که در تن خونینش جای سالم نگذاشتهاند. هرچه میدوید به هیچ نمیرسید. سالها گذشت؛ گوشهای نشست و دستی به پاهای سرخ از خونش کشید. آری... اینجا دقیقا «هیچ» است. جایی که آدمی درمییابد رهایی در زیستن، یعنی سگالت در بند کسی یا چیزی نباشد. وقتی سرِ عقاید باطل را از...