اثری از هنرمند فرهیخته عبدالکاظم کردانی_نشر حوزه مشق
یلدا دختر سودابه ساعت از نه شب گذشته بود. هنگام خروج از اداره، درحالی که نگهبان، درب مُشبک آهنی را باز می کرد گفت: شب بخیر آقای عزتی، شب یلدا مبارک. باخودم گفتم این هم از شب یلدای ما. خیابان ها سوت و کور بود. مه غلیظ شبانگاهی طوری میان من و تاریکی حائل شده بود که انگار در تونلی پُر از ارواح عبور می کردم. شیشه های ماشین لایه ای از بخار گرفته بود. چراغها بیشتر شبیه فانوسک روبه زوال می ماند. معمولا فاصله ی اداره ی بازرگانی تا منزل در شبهای صاف و مهتابی بیست دقیقه طول...