اثری از بانوی هنرمند شمیم کولیوند _انتشارات حوزه مشق
دیشب، به محض اینکه پلک روی هم نهادم، صحرا را در خواب دیدم. او دیگر صحرا نبود، ویرانه بود... دخترکی جوان با شبِ آشفته و پریشانی که روی شانهی سفیدش ریخته بود، میان آن خرابه میدوید و نفسنفس میزد. با پایش اجسادِ رنگ پریده را کنار میزد و فغان کنان، چمنهای سیاه را زیر پای میگذاشت؛ گویی این مردم غمباد کرده و از کثرت خنده جان پَر دادند. دخترک آرام و قرار نداشت، بسان آهویی که در دام شکارچی افتد، چنگ به زمین میکشید و همانندِ نیمه شب، نمیتوانست زوزهی گرگهای درونش را نشنیده بگیرد. ازمرگ اینان خوشحال بود؛ لیکن...