اثری از صدرا موسی زاده از نویسندگان انتشارات حوزه مشق
یک روز دل انگیز بهاری یک خرگوش کوچک در میان جنگل می دوید. همینطور که خرگوش در حال گشت و گذار بود چشمش به اردکی خورد که داشت آرام و آهسته روی دریاچه شنا می کرد و به دنبال غذا بود. خرگوش به سمت اردک رفت و به او گفت: می آیی با هم مسابقه شنا بگذاریم؟! اردک گفت: موافقم. و آن ها با هم مسابقه را شروع کردند. خرگوش در این مسابقه متوجه شد که نمی تواند شنا کند. پس اردک برنده شد. اردک او را مسخره کرد. خرگوش گفت: من فکری دارم. بیا برویم با هم مسابقه بگذاریم....