اثری از راضیه زارع زردینی از شاعران انتشارات حوزه مشق
پای بنهادم به راهی ، بس کرخت و نیمه جان پر ز تشویش درونی ، مغز در حال فغان هی قدم پشت قدم ،مقصد به سوی ناکجا شکر کس آن جا نبود بیند منِ بی دست و پا تک درختی را بدیدم از غبار شهر ، رنگ نیمه عریان ، رخ پریشان بدتر از یک تکه سنگ با سر انگشتان خود یک شاخه اش دادم تکان بعد از آن یکباره بر پاشد در این شهر خزان گفتمش بر من ببخش این فاجعه احوال را من به غم زنجیرمو و او میکشد افسار را گفت آسوده بمان تو بی گناهی دردمند...