اثری از زینب رحیمی از نویسندگان انتشارات حوزه مشق
وقتی دخترک با اشک چشمانش در دفتر خاطرات روزگار، خاطراتش را مینگاشت بالأخره نوبت به قطره اشکی رسید که بیانگر روزی بود؛ عجیب. خودنویس را روی کاغذ کرمقهوهای رنگ گذاشت و نگاشت. از مسیری که مملو شده بود با سپیدارها. در میان ظهرِ گرم تابستانی، من و تو، بیکس، مسیری کوتاه از این دنیا را قدم زدیم، تو چتری در دست داشتی و منِ تنها با دستهای تهی کنارت بودم. گفتی: آفتاب تیز میتابد، بیا کنارم، زیر این چترِ سایهدار؛ باهم قدم بزنیم. اما من… نیامدم و در سکوت، راهی دراز را پیمودیم، بیآنکه چیزی بگوییم، بیآنکه چیزی بخواهیم. درختانِ...